مناسبت های روز

لحظه شماری وقایع از ضربت تا شهادت حضرت مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
جمعه, 19 خرداد 1396 ساعت 09:51

alt

 

در روایتی از جابر بن عبدالله انصاری آمده است که پیامبر به حضرت علی(علیه السّلام) فرمود: «تو جانشین منی و تو را خواهند کشت و سرانجام محاسنت به خون سرت خضاب خواهد شد».

امام علی(علیه السّلام) یک عمر بی صبرانه در انتظار شهادت بود و در آخرین رمضان عمرش، حال وهوای دیگری داشت. این روزها، بارها از شهادت خود خبر داد. گویا هر روز که موعد وصال نزدیک تر می شد، مولا برای رفتن، بی تاب تر و بی قرارتر می شد.

آخرین بروز رسانی در شنبه, 20 خرداد 1396 ساعت 10:58
ادامه مطلب...
  
اهمیت شب قدر و راز مخفی بودن آن مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
پنجشنبه, 28 اردیبهشت 1396 ساعت 12:46

alt




یکی از زمان هایی که در منابع دینی، اهمیت فراوانی دارد، شب قدر است. در قرآن کریم، شب قدر، بهتر از هزار ماه خوانده شده است. مفهوم واژه ی «قدر» در لغت به معنای بیان مقدار چیزی است.            1 در جای دیگری آمده که قدر به معنای اندازه و مقدار هر چیز اعم از زمان، مکان و. .. است.2
در معنای طاقت و توانایی نیز کاربرد دارد،3 چنان که در قرآن آمده: «علی الموسع قدره؛ آن کس که توانایی دارد به اندازه ی توانایی اش»4 اندازه و مقیاس هر چیز، و نیز به معنای سخت گیری و ضیق گرفتن، از دیگر معانی مورد استعمال این واژه است.5
«شهید مطهری» در این باره می گوید: «قدر به معنای اندازه و تعیین است. .. حوادث جهان از آن جهت که حدود، اندازه و موقعیت مکانی و زمانی آن ها تعیین شده است، مقدور به تقدیر الهی است.»6 پس در یک کلام «قدر» به معنای ویژگی های طبیعی و جسمانی چیزهاست که شامل شکل، حدود، طول، عرض و موقعیت-های زمان و مکانی آن ها می گردد و تمام موجودات مادی و طبیعی را در بر می گیرد.7
در بیان دیگری از شهید مطهری آمده است: «تعبیر فلسفی قدر، اصل علّیت است. اصل علّیت همان پیوند ضروری و قطعی حوادث با یک دیگر [است] و این که هر حادثه ای تحتّم و قطعیت ضروری و قطعی خود و نیز تقدیر و خصوصیات وجودی خود را از امر یا اموری مقدم بر خود گرفته است. اصل علیت عمومی و نظام اسباب و مسببات، برجهان و جمیع وقایع و حوادث جهان حکم فرماست. و هر حادثی، ضرورت و قطعیت وجود خود و نیز شکل و خصوصیت زمانی و مکانی و سایر خصوصیات وجودی اش این را از علل متقدمه ی برخود کسب کرده و یک پیوند ناگسستنی میان گذشته، حال و آینده میان هر موجودی و علل متقدمه ی اوست.»8

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 11 خرداد 1396 ساعت 12:15
ادامه مطلب...
  
آسیب های معنوی آخر الزمان مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
یکشنبه, 17 اردیبهشت 1396 ساعت 11:44

alt

 

وضعیت مؤمنان در آخرالزمان

روایتی از پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله) درباره وضعیت مؤمنان در آخرالزمان نقل شده است:

عندها یذوب قلب المؤمن فی جوفه کما یذوب الملح فی الماء: مما یری من المنکر فلا یستطیع ان یغیره! المومن! المومن یمشی بینهم بالمخافه، فان تکلم اکلوه، و ان سکت مات بغیظه.1

در آن ایام، قلب مؤمن در درون خود آب می شود. آنچنان که نمک در آب ذوب می شود؛ زیرا منکرات را می بیند و قدرت جلوگیری و تغییر آن را ندارند. مؤمن در میان آنها با ترس و لرز راه می رود، که اگر حرف بزند او را می خورند و اگر ساکت شود، غصه مرگ می شود.

 

  1. ۱. سلیمان کامل، روزگار رهایی، ج1، ص355.
آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 18 اردیبهشت 1396 ساعت 11:27
ادامه مطلب...
  
مانده تا برف زمین آب شود... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
دوشنبه, 11 بهمن 1395 ساعت 12:41

alt

 

اشاره

نبودیم... ولی شنیدیم که پدرها و مادرهایمان آرام و قرار نداشتند. در آن تاریکی، نور را می دیدند و آسیمه سر، به سمت آن می دویدند. همه عجله داشتند ببینند آن طرف سکه، چه جوری است. این طرف که همه جنگ بود و تبعیض و فساد و خفقان... منتظر صبح بودند تا تاریخ، آن روی سکه را هم نشانشان دهد. پدرها و مادرهایمان، چه آرمان های خوش رنگی داشتند که یک نفس تا فردا دویدند. تا فردایی که امروز شده. امروز باید از دیروزشان بخوانیم که نبودیم رفیق! و چه حیف شد...

 

26 دی

خبر به همین کوتاهی بود: «شاه فرار کرد.» آن روزها، کنترل امنیت کشور از دست نیروهای رژیم و حتی حکومت نظامی خارج شده بود. همة ناظران سیاسی معتقد بودند که حل بحران با حضور شاه، امکان پذیر نیست. سه روز بعد از تشکیل شورای سلطنت، محمدرضا پهلوی، همراه همسر و خانوادة خود، در حالی برای همیشه ایران را ترک می کرد که به شدت می گریست. همان روزها بود که امام به شورای سلطنتی اخطار کرد که بی درنگ از شورا کناره گیری کنند و وکلای غیرقانونی مجلس، دیگر حق ورود به مجلس را نداشتند.

 

27 دی

امام پیام دادند: «فرار محمدرضا شاه که طلیعة پیروزی ملت و سرلوحه سعادت و دست یافتن به آزادی و استقلال است را به شما ملت فداکار تبریک عرض می کنم.» ...در ادامه این پیام امام از مردم خواستند که تظاهرات پرشور خود را ادامه دهند و از قوای نظامی و انتظامی خواستند که به مردم بپیوندند. اوضاع کم کم روبه راه می شد و مردم روحیة عجیبی گرفته بودند.

ادامه مطلب...
  
صحنه هایی از ایثار یاران سیدالشهدا مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
دوشنبه, 12 مهر 1395 ساعت 20:32

alt

 

آن چه در نهضت سیدالشهداء جلب توجه می کند، ایثارها و از خودگذشتگی های یاران حضرت است که در پیروان هیچ پیامبر و امامی، مانند آن دیده و شنیده نشده است. درباره عظمت شخصیت آنان همین بس که سیدالشهدا می فرماید: «هیچ یارانی، باوفاتر و مهربان تر و برتر از یاران خویش نیافتم». اینان، با آن صحنه های بسیار زیبای مقاومت و شجاعت و جهاد در راه خدا، عالی ترین نمونه فداکاری و ایثار را به جهانیان نشان دادند. و بارزترین و شگفت انگیزترین جلوه های ایمان کامل و محبت خالصانه و بغض در راه خدا را، در معرض دید تمامی نسل های تاریخ تا ابد قرار دادند.

 

مسلم بن عقیل، سردار تنها در دیار غربت

حضرت مسلم، فرزند عقیل بن ابی طالب و پسر عموی امام حسین علیه السلام ، شجاعت و شهامت را از خاندان امامت آموخته بود. در هنگام دعوت مردم کوفه از امام حسین، اولین اقدام آن حضرت، فرستادن مسلم به کوفه بود و به او فرمود: «اگر دیدی مردم یک پارچه به بیعت با من تمایل دارند، به سرعت خبر آن را به من برسان تا براساس آن اقدام کنم. بعد در نامه ای خطاب به اهل کوفه، او را سفیر و نماینده مورد اطمینان خود نام برد. مسلم با توجه به مدیریت و تدبیری که داشت، اقدامات لازم را برای یک انقلاب در کوفه مهیّا ساخت و خود اولین شهید این نهضت شد. امام حسین پس از شنیدن خبر شهادت او فرمود: «خداوند مسلم را رحمت کند. او مسؤولیت خویش را به نیکی انجام داد، ولی هنوز مسؤولیت ما باقی است».

 

حُر بن یزید ریاحی، اُسوه توبه و بازگشت

روز عاشورا، هنگامی که حر بن یزید، یقین کرد که لشکریان ابن زیاد، تصمیم جنگ با امام حسین را دارند و فریاد آن حضرت را شنید که می فرمود: «آیا فریادرسی هست که در راه خدا به فریاد ما برسد؟ آیا مدافعی هست که شرّ این مردم را از حرم پیغمبر دور کند؟». از خواب غفلت بیدار شده، بر تمایلات نفسانی خویش غلبه کرد و مرگِ با عزت و شهادت در راه حسین را، برتمام تجملات دنیا و زندگی ذلت بار آن ترجیح داد.

وقتی حُر به امام نزدیک شد، به زمین افتاد و درخواست عفو کرد. امام نیز از سر تقسیر او گذشت و پناهش داد. در هنگام جنگ، حر با قدرت و شجاعت به دشمن حمله کرد و وقتی که با بدن مجروح و خونین در میدان افتاد، امام حسین به نزد او آمد و فرمود: «به به ای حر! تو آزاد مردی، هم چنان که به این صفت نام گذاشته شدی؛ آزاد مردی در دنیا و آخرت».

 

آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 14 مهر 1395 ساعت 09:17
ادامه مطلب...
  
گریه امام زمان(علیه السلام) در مصیبت حضرت ابوالفضل مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
دوشنبه, 12 مهر 1395 ساعت 20:03

alt

 

جناب حجت الاسلام آقای قاضی زاهدی گلپایگانی می فرماید: من در تهران از جناب آقای حاج محمد علی فشندی که یکی از اخیار تهران است، شنیدم که می گفت: من از اول جوانی مقید بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیة اللّه، روحی فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف می شدم.

در یکی از این سالها که عهده دار پذیرایی جمعی از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جمیع وسائل به صحرای عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنکه حجاج به عرفات بیایند، برای زواری که با من بودند جای بهتری تهیه کنم. تقریبا عصر روز هفتم بارها را پیاده کردم و در یکی از آن چادرهایی که برای ما مهیا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم که غیر از من هنوز کسی به عرفات نیامده است. در آن هنگام یکی از شرطه هایی که برای محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آورده ای؟ مگر نمی دانی ممکن است سارقان در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا که آمده ای، باید تا صبح بیدار بمانی و خودت از اموالت محافظت بکنی. گفتم: مانعی ندارد، بیدار می مانم و خودم از اموالم محافظت می کنم.

آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آن که نیمه های شب دیدم سید بزرگواری که شال سبز به سر دارد، به در خیمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلی، سلام علیکم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعی از جوانها که تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند. من ابتدا مقداری از آنها ترسیدم، ولی پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جای گرفت و به آنها اعتماد کردم. جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولی آن سید داخل خیمه تشریف آورده بود. ایشان به من رو کرد و فرمود: حاج محمد علی! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟

فرمودند: شبی در بیابان عرفات بیتوته کرده ای که جدم حضرت سیدالشهداء اباعبداللّه الحسین(علیه السّلام) هم در اینجا بیتوته کرده بود. من گفتم: در این شب چه باید بکنیم؟ فرمودند: دو رکعت نماز می خوانیم، در این نماز پس از حمد، یازده مرتبه قل هواللّه بخوان.

لذا بلند شدیم و این عمل را همراه با آن آقا انجام دادیم. پس از نماز آن آقا یک دعایی خواندند که من از نظر مضامین مانند آن دعا را نشنیده بودم. حال خوشی داشتند و اشک از دیدگانشان جاری بود. من سعی کردم که آن دعا را حفظ کنم ولی آقا فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهی کرد. سپس به آن آقا گفتم: ببینید آیا توحیدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آیات آفاقیه و انفسیه بر وجود خدا استدلال کردم و گفتم: من معتقدم که با این دلایل، خدایی هست. فرمودند: برای تو همین مقدار از خداشناسی کافی است. سپس اعتقادم را به مسئله ولایت برای آن آقا عرض کردم. فرمودند: اعتقاد خوبی داری. بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(علیه السّلام) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.

سؤال کردم: روز عرفه، که می گویند حضرت ولی عصر(علیه السّلام) در عرفات هستند، در کجای عرفات می باشند؟ فرمود: حدود جبل الرحمة. گفتم: اگر کسی آنجا برود آن حضرت را می بیند؟ فرمود: بله، او را می بیند ولی نمی شناسد.

گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولی عصر(علیه السّلام) به خیمه های حجاج تشریف می آورند و به آنها توجهی دارند؟ فرمود: به خیمه شما می آید؛ زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(علیه السّلام) متوسل می شوید.

در این موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلی، چای داری؟ ناگهان متذکر شدم که من همه چیز آورده ام ولی چای نیاورده ام. عرض کردم: آقا اتفاقا چای نیاورده ام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید؛ زیرا فردا می روم و برای مسافرین چای تهیه می کنم.

آقا فرمودند: حالا چای با من. از خیمه بیرون رفتند و مقداری که به صورت ظاهر چای بود، ولی وقتی دم کردیم، به قدری معطر و شیرین بود که من یقین کردم، آن چای از چایهای دنیا نیست، آوردند و به من دادند. من از آن چای دم کردم و خوردم. بعد فرمودند: غذایی داری، بخوریم؟ گفتم: بلی نان و پنیر هست. فرمودند: من پنیر نمی خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور، من مقداری نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ایشان از نان و ماست میل فرمودند.

سپس به من فرمودند: حاج محمدعلی، به تو صد ریال (سعودی) می دهم، تو برای پدر من یک عمره به جا بیاور. عرض کردم: اسم پدر شما چیست؟ فرمودند: اسم پدرم «سید حسن» است. گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: سید مهدی. من پول را گرفتم و در این موقع، آقا از جا برخاستند که بروند. من بغل باز کردم و ایشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتی خواستم صورتشان را ببوسم، دیدم خال سیاه بسیار زیبایی روی گونه راستشان قرار گرفته است. لبهایم را روی آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسیدم.

پس از چند لحظه که ایشان از من جدا شدند، من در بیابان عرفات هر چه این طرف و آن طرف را نگاه کردم کسی را ندیدم! یک مرتبه متوجه شدم که ایشان حضرت بقیة اللّه، ارواحنافداه، بوده اند، به خصوص که اسم مرا می دانستند و فارسی حرف می زدند! نامشان مهدی(علیه السّلام) بود و پسر امام حسن عسکری(علیه السّلام) بودند.

بالاخره نشستم و زارزار گریه کردم. شرطه ها فکر می کردند که من خوابم برده است و سارقان اثاثیه مرا برده اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گریه ام شدید شد.

فردای آن روز که اهل کاروان به عرفات آمدند، من برای روحانی کاروان قضیه را نقل کردم، او هم برای اهل کاروان جریان را شرح داد و در میان آنها شوری پیدا شد.

اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خواندیم. بعد از نماز با آن که من به آنها نگفته بودم که آقا فرموده اند: «فردا شب من به خیمه شما می آیم؛ زیرا شما به عمویم حضرت عباس(علیه السّلام) متوسل می شوید» خود به خود روحانی کاروان روضه حضرت ابوالفضل(علیه السّلام) را خواند و شوری برپا شد و اهل کاروان حال خوبی پیدا کرده بودند، ولی من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقیة اللّه، روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء، بودم.

بالاخره نزدیک بود روضه تمام شود که کاسه صبرم لبریز شد. از میان مجلس برخاستم و از خیمه بیرون آمدم، ناگهان دیدم حضرت ولی عصر(علیه السّلام) بیرون خیمه ایستاده اند و به روضه گوش می دهند و گریه می کنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام کنم که آقا اینجاست، ولی ایشان با دست اشاره کردند که چیزی نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چیزی بگویم. من این طرف در خیمه ایستاده بودم و حضرت بقیة اللّه، روحی فداه، آن طرف خیمه ایستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(علیه السّلام) گریه می کردیم و من قدرت نداشتم که حتی یک قدم به طرف حضرت ولی عصر(علیه السّلام) حرکت کنم. بالاخره وقتی روضه تمام شد، حضرت هم تشریف بردند.*

 

 

* برگرفته از: آثار و برکات حضرت امام حسین(علیه السّلام)، ص23، قضیه 5

آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 14 مهر 1395 ساعت 09:17
  
72 پرواز عاشقانه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
دوشنبه, 12 مهر 1395 ساعت 10:52

alt

 

ـ علی‌بن‌حسین‌بن‌علی‌بن‌ابی‌طالب (حضرت علی اکبر):

زیباترین بود... نه این‌که زیبایی‌اش تنها برای ظاهرت باشد... نه؛ از هر لحاظ زیباترین بود!

زیباترین شباهتِ عالم در او بود... او که در سخن گفتن، اخلاق و حتی چهره شبیه جدّ خویش، رسول خدا بود!

آن‌قدر زیبایی بر وجودش نشسته بود که دشمن هم زبان به مدحش باز می‌کند، آن‌جا که معاویه از اطرافیانش می‌پرسد: «سزاوارتر از همه بر خلافت کیست؟»

گفتند: «شما!»

معاویه گفت: «خیر؛ سزاوارترین مردم به خلافت، علی‌بن‌حسین‌بن‌علی است که جدّش رسول خداست و شجاعت و دلاوری بنی‌هاشم، سخاوت بنی‌امیه و شکوه و جلال ثقیف در او جمع است.»

تو لایق والاترین دعاها از جانب پدر بود که: «خداوند به تو بهترین پاداش فرزندی را عنایت کند.»

 

ـ عبدالله‌بن‌حسین‌بن‌علی‌بن‌ابی‌طالب:

آغوش پدر بود و تیر سه شعبه حرمله... خشم الهی و لرزیدن دشمن... خون پاک علی‌اصغر (عبدالله) و اشک حسین‌بن‌علی!

6 ماه بیش‌تر نداشت؛ اما بزرگ‌تر از آن بود که بتواند غربت پدر را ببیند و آرام بماند!

 

ـ عباس‌بن‌علی‌بن‌ابی‌طالب:

نامش که نوشته می‌شود، مقابلش می‌شود هر چه تعبیر نیکوست نوشت... می‌شود نوشت: سقّا، ابوقِربه؛ می‌توان نوشت: شجاع، دلاور، پهلوان...

می‌توان نوشت: عمو، ابوالفضل، قمر بنی‌هاشم، علمدار دین...

مقابل نامش باید نوشت: فرزند علی‌بن‌ابی‌طالب، برادر حسین‌بن‌علی!

 

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 12 مهر 1395 ساعت 12:26
ادامه مطلب...
  
نسیم باد نوروزی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
چهارشنبه, 12 اسفند 1394 ساعت 13:23

alt

 

خاستگاه نوروز

بیشتر حکایات اسطوره ای ـ افسانه ای ایران، دورة پیشدادی را زمان پیدایی نوروز و جمشید و چهارمین پادشاه پیشدادی را بنیانگذار نوروز و آئین نوروزی به شمار آورده اند. دوران جمشید، دورانی طلایی به شمار آمده است؛ در آن دوران خوردنی ها کاهش نمی یافت، چهارپایان و مردمان نمی مردند، گیاهان نمی خشکیدند، سرما و گرما و پیری و رشک وجود نداشت. جمشید بر هفت کشور زمین فرمان می راند و نیک بختی، شهرت، گله و رمه، خشنودی و حرمت را از دیوان گرفته بود؛ پس آنگاه که دروغ گفت، فرّه به صورت مرغی از پیش او بیرون رفت.[1] جمشید شخصیتی این جهانی و محبوب ترین چهره در دوران کهن ایرانی بوده است. او همه آفریده های مادی را از آن خود می شمرد و مدعی بود که آب و گیاه و خورشید و ماه را آفریده است. پیوند نوروز با جمشید از سویی به کهن سال بودن نوروز و از سوی دیگر به محبوب بودن چهره جمشید و خاطره خوشی که از او در ذهن مردم بازمانده، اشاره دارد.[2] فردوسی در داستان پدید آمدن نوروز نقل می کند که وقتی جمشید از کارهای کشوری بیاسود، بر تخت کیانی نشست و همه بزرگان لشگری و کشوری بر گرد تخت او فراهم آمدند و بر او گوهر پاشیدند؛ جمشید آن روز را که نخستین روز از فروردین و آغاز سال بود، نوروز نامید و جشن گرفت.

 

نامگذاری نوروز

در علت نامگذاری نوروز با توجه به ترکیب کلمه نوروز که از دو کلمه نو و روز تشکیل شده است، تقریباً اختلاف نظری وجود ندارد؛ اما اگر اختلافی هست، در شخصیتی است که این روز را نام نهاد. مسلم این است که نوروز آغاز تحولی مثبت در جامعه آن روز بوده است یا خصم نابود شده یا عدالت گسترش یافته است. مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از قول ابوریحان بیرونی می نویسد: بعضی از حشویه گفته اند که وقتی سلیمان بن داوود انگشتر خود را گم کرده بود، ملک و پادشاهی از او رخت بربست؛ اما بعد از چهل روز آن انگشتر را یافت و بعد از آن شوکتش به او بازگشت و پادشاهان نزد او آمدند و پرندگان به فرمان او درآمدند و فارسیان گفتند: نوروز آمد؛ یعنی روز جدید آمد و به این خاطر نوروز نام گرفت که سلیمان به باد فرمان داد و پرستوها را به حضور پذیرفت.[3] اما علامه مجلسی خود می نویسد: جمشید بر سراسر جهان تسلط یافت و سرزمین ایران را آباد کرد و اسباب کارها و امور در نوروز برای او تکمیل و موزون شد، از این رو این روز آغاز سال عجم گردید. [4]

درباره پیدایش و وجه تسمیه نوروز، افسانه های بسیار نقل شده است. یکی از آن ها که در وجه تسمیه نوروز جلب توجه می کند، این است که بعضی گفته اند که جمشید که او اول جم نام داشت و عرب ها او را منوشلح می گویند، سیر عالم می کرد. چون به آذربایجان رسید، فرمود تخت مرصعی را بر جای بلندی رو به جانب مشرق گذارند و خود تاج مرصعی بر سر نهاده و بر آن تخت بنشست؛ همین که آفتاب طلوع کرد و پرتواش بر آن تاج و تخت افتاد، شعاعی در غایت روشنی پدید آمد. مردمان از آن شادمان شدند و گفتند این روز نو است.[5] همچنین در این مورد در نوروزنامه اشاره ای چنین شده است: ایزد تعالی آفتاب را از نور بیافرید و آسمان ها و زمین بدو پرورش داد و جهانیان چشم بر وی دارند که نوریست از نورهای ایزد تعالی و اندر وی با جلال و تعظیم نگرند که در آفرینش وی را ایزد تعالی عنایت بیش از دیگران بوده است؛ چون ایزد تبارک بدان هنگام فرمان فرستاد که ثبات بر کرد تا تابش و منفعت او به همه چیزها برسد. آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را بگردانید و تاریکی از روشنایی جدا گشت و شب و روز پدیدار شد و آن آغازی شد مر تاریخ این جهان را.[6]

 

نوروز در میان زرتشتیان

عید نوروز و جایگاه آن در نزد ایرانیان، دیرین و کهن است. برجسته ترین انگیزه راستین این جشن بر آن پایه استوار است که آغاز سال می باشد و آغاز بهار. سال در نزد ایرانیان به دو بخش تقسیم می شده، تابستان و زمستان. تابستان هفت ماه از آغاز بهار و فروردین ماه بوده تا پایان مهرماه و زمستان بزرگ که از یکم دی ماه تا پایان اسفندماه و پنجه بزرگ یا روزهای کبیسه در شمار بوده است. ایرانیان شمالی که کیش و آیین زرتشتی نیز داشته اند، آغاز سال را با فرا رسیدن بهار و قرار گرفتن برج حمل در آفتاب آغاز کرده و آن را جشن می گرفته اند؛ اما ایرانیان جنوبی آغاز سال را با آغاز فصل سرد و زمستان پنج ماهه برگزار کرده و جشن مهرگان را بسیار گرامی می داشتند. واژه سال در فرس باستان، جدا شده از واژه (سَرِدَ) به معنای سرد است، از این رو سال را با فصل سرد آغاز می کردند؛ چنانکه بعدها در گویش های جنوبی ایران نیز نوروز به (نو سرد) و (نَوسَرد) نامبردار شد. ساسانیان از ایرانیان جنوبی هستند، اما چون از آئین و کیش زرتشت پیروی می کردند، نوروز را به جای مهرگان، آغاز سال قرار دادند و مهرگان را نیز با همان فر و شکوه و آیین و بزرگداشت دیرین برقرار و نگاه داشتند؛ از همین روست که نوروز و مهرگان در پیش آن ها گونه ای پاکی و ارجمندی داشت و آیین و آداب یکسانی روا می داشتند و با نگرش به روایتی که از سلمان فارسی آورده اند، این پاکی و گردش دوگانه دیده می شود.[7] او می گوید: ما در روزگار زرتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و برتری این دو بر روزهای دیگر مانند برتری یاقوت و زبرجد است به گوهرهای دیگر.[8]

آغاز هر ماه و سال نزد آنان پاک بوده است و آیین های دینی انجام می داده اند. پاکی آغاز ماه بدان انگیزه بود که روز نخست هر ماه به نام خداوند هرمزد نام داشت و در این روز نمازهای ویژه خوانده می شد و به ویژه چون آغاز ماه و سال با هم برخورد می کرد، این به فال نیک و جشن و شادی همراه بود. البته در اوستا، کتاب دینی زرتشتیان، به نوروز و آئین های نوروزی اشاره ای نشده است، اما از تداول جشن های ششگانه گاهنبار[9] ایران باستان نام برده شده است.

 

عطر نوروز اسلامی

اسلام که همة رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلای بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان مصون داشت. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت. سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشقی نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود، پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه رسماً یک شعار شیعی گردید؛ مملو از خلوص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آن چنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. [10]

اسلام در برخورد با نوروز شیوه پذیرش سنت موجود و هدایت آن به سوی مطلوب را انتخاب کرد. زمانی که اسلام پا به عرصه وجود گذاشت، آداب و رسوم و باورهایی در شبه جزیره عربستان و دیگر نقاط جهان وجود داشت که شریعت اسلام در برخورد با آن سنت ها سه شیوه را اتخاذ کرد: یا آن ها را کاملاً تأیید نمود و بدون هیچ گونه تغییری پذیرفت و انجام آن را به پیروان خود توصیه کرد، مانند حرمت ماه های حرام و یا آن ها را کاملاً طرد و رد نمود، مانند سنت پسر خواندگی که اسلام آن را رد کرد و یا مواردی را مشروط به شرایطی پذیرفت، همچون نوروز که سنت دیرینه پارسیان است. در تأیید نوروز روایات فراوانی وارد شده است که نوروز به امامان: عرضه شد، آن بزرگواران آن را تأیید نموده و حتی سفارشات و توصیه هایی را در گرامی داشت نوروز بیان کردند؛ اما نوع سفارشات و دستورات، همگی دلالت بر جهت دهی این سنت ملی ایرانیان بوده است.[11]

نوروز این سنت دیرینه اختصاص به پارسیان داشت. هنگامی که اسلام ظهور کرد، این سنت توسط برخی به اطلاع امامان معصوم: رسید و عده ای، آن را مستقیماً به امامان عرضه کردند تا نظر آن بزرگواران را درباره این سنت بدانند. امام باقرalt فرمود: برای علیalt هدیه نوروز، آوردند، آن حضرت فرمود: این چیست؟ گفتند: ای امیر مؤمنان امروز نوروز است. آن حضرت فرمود: هر روز ما را نوروزمان سازید. و نیز مجوسیان چند ظرف نقره که در آن شکر ریخته بودند در نوروز به آن حضرت هدیه کردند، آن حضرت هدیه آن ها را پذیرفت و شکرها را بین یاران خود تقسیم کرد و آن ظروف را به عنوان جزیه قبول کرد.[12]

 

اسلام و رخدادهای نوروز

آنچه از برخی روایات اسلامی بر می آید، این است که بعضی اتفاقات مهم در روز نوروز رخ داده است که نشان از اهمیت این روز دارد.

نوروز روزیست که خداوند متعال از بندگان خود پیمان گرفت. معلی بن خنیس می نویسد، روز نوروز بر جعفربن محمدصادقalt وارد شدم. آن حضرت فرمود: آیا این روز را می شناسی؟ گفتم: فدایت شوم، این روزیست که عجم ها آن را گرامی داشته و به یکدیگر هدیه می دهند. پس امام صادقalt فرمودند: قسم به بیت عتیق که در مکه است، این چیزی نیست مگر آنکه به قدیم الایام مربوط است. برایت پرده برداری می کنم تا آن را بفهمی. گفتم: ای سرور من دانستن این از طرف شما برای من دوست داشتنی تر است، از این که مردگانم زنده شوند و دشمنانم بمیرند. پس فرمود: ای معلی مسلماً روز نوروز، رویست که خداوند در آن از بندگان پیمان ها گرفت که او را بپرستند و چیزی را شریک او ندانند و به رسولان و حجت های خداوند و ائمه معصومین: ایمان بیاورند.[13]

اخذ پیمان از بندگان قبل از خلقت مادی آن ها در آیات و روایات مسلم است. در ادبیات فارسی از آن روز به روز الست تعبیر می کنند و در کتب اسلامی آن را به عالم زر می شناسند. وجه تسمیه روز الست یا عالم زر آیات 172 و 173 سوره اعراف می باشد.

اتفاقاتی که زمینه پاگذاشتن انسان در زمین را فراهم می کند و به نوبه خود هر کدام نقش به سزایی در زندگی انسان ها دارد، طلوع خورشید و آن اول روزیست که خورشید در آن طلوع کرد، و هو یوم طلعت فیه الشمس. آغاز وزش باد وهبت به الریاح و به وسیله نوروز بادها وزیدن گرفت. آفرینش سبزه، و خلقت فیه زهره الارض و در آن روز سبزه زمین آفریده شد. خلقت آدم نیز مقارن با نوروز می باشد. اولین روز از ماه فروردین خداوند متعال آدم را در آن روز آفرید و امام صادقalt نیز در حدیثی خلقت انسان را مقارن با اول فروردین دانسته است. [14]

فرو نشستن کشتی نوحalt در نوروز اتفاق افتاده است. طوفان نوح و ماجرای عجیب هلاکت امت او و پسرش بسیار مشهور است. کشتی نوح بعد از مدت ها که به روی آب بود، با فرمان الهی با فرو رفتن آب زمین بر کوه جودی آرام گرفت. گفته اند این کوه در دیار بکر موصل که تورات به آن کوه آرارات نام داده، می باشد. [15]

شکسته شدن بت ها توسط حضرت ابراهیمalt نیز واقعه ای دیگر است که در نوروز اتفاق افتاده است. ابراهیمalt زمانی این کار را انجام داد که مردم از شهر خارج شده و حتی به او پیشنهاد داده بودند که تو هم با ما بیرون شهر بیا، اما ابراهیم بیماری خود را اظهار کرد و حماسه بت شکنی خود را در تاریخ جاودانه ساخت. آنچه در این داستان جاودانه می باشد، این است که ظاهراً مردم برای انجام مراسم عید از شهر خارج شده بودند و بت شکنی ابراهیمalt بنا به تصریح روایتی در نوروز بوده است: و هو الیوم الذی کسر فیه ابراهیمalt اصنام قومه. پس می توان گفت: که با ضمیمه شدن حدیث به آیات سوره صافات[16] مراسم نوروز در میان قوم ابراهیمalt نیز رواج داشته است و مردم به خاطر آن از شهر خارج شده اند.[17]

بت شکنی حضرت علیalt هم در نوروز رخ داده است؛ همان روزی که رسول خدا(ص) امیرمؤمنان را بر دوش گذاشت و او بت های قریش را از بالای بیت الله الحرام به پایین انداخت و شکست. بت شکنی علیalt بعد از فتح مکه اتفاق افتاد. فتح مکه از فرازهای مهم تاریخ اسلام است؛ به طوری که بعد از آن مسلمانان عزت و شکوه واقعی خود را یافته و در سال بعد قبایل اطراف با آن ها بیعت کرده و یکی بعد از دیگری مسلمان شدند. بت شکنی علیalt بعد از مبارزه 21 ساله پیامبر(ص) بسیار جالب توجه است. [18]

بیعت مسلمانان با علیalt در غدیر خم نیز از اتفاقات روز نوروز است؛ و هوالیوم الذی امر النبی(ص) اصحابه ان یبایعوا علیاً بأمرة المؤمنین؛[19] روزی که نبی اکرم(ص) به اصحاب خود دستور داد تا با علی در مورد حکومت یا امارت بیعت کنند. بیان رسول خدا(ص) در آن روز مبنی بر وصایت و ولایت حضرت علی(ع) به قدری اهمیت داشت که آیه تبلیغ نازل شد: ( یا أیّهَا الرّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ)؛[20] ای پیامبر آنچه از خدا بر تو نازل شد به خلق برسان و اگر نرسانی تبلیغ رسالت و ادای وظیفه نکرده ای و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت که خدا گروه کافران را به هیچ راه موفقیت راهنمایی نخواهد کرد.

برخی روایات ظهور قائم آل محمد(ص) را نیز که نوروز دانسته اند؛ و هو الیوم الذی یظهر فیه قائمنا و ولاة الامر ... و آن روزیست که در آن قائم آل محمد(ص) والیان امر ظاهر می شوند. ظهور حجت از آرزوهای دیرینه ائمه هدی:، شیعیان و همه مستضعفان عالم محسوب می شود؛ زیرا با آمدن امام مهدی آرزوهای انبیا و امامان: تحقق می یابد. تطبیق روز ظهور آن حضرت با نوروز نشانه خوبی بر فضیلت یافتن آن روز است. از امام صادقalt منقول است که خطاب به معلّی فرمودند: بدان هیچ نوروزی نیست که ما اهل بیت انتظار فرج نداشته باشیم؛ زیرا آن روز از روزهای ما و از روزهای شیعیان ماست، آن روز را عجم حفظ کردند و حرمت آن را رعایت کردند و شما عرب ها آن را ضایع کردید. [21]

 

آداب نوروز در اسلام

امام جعفر صادقalt به معلی فرمودند: روز نوروز را روزه بدار و غسل کن و چهار رکعت نماز به جا آور و در همین خبر است که فرمودند: این روزی است که خدای تعالی شما را آفرید، پس سزاوار است که به عبادت در این روز مشغول باشید. إذا کان یوم النیروز فاغتسل؛ وقتی نوروز شد غسل کن. طبق این حدیث غسل کردن از آداب نوروز محسوب می شود.[22] آب ریختن در نوروز جزء آداب نوروز ثبت شده که از قدیم الایام مرسوم بوده است. دهخدا می نویسد: در بامداد نوروز مردم به یکدیگر آب می پاشیدند و این رسم در قرن های نخستین اسلامی نیز رایج بوده است. دیگر اینکه هدیه دادن در نوروز از قدیم الایام مرسوم بوده و در اسلام این رسم با همان کیفیت تأیید و رسم هدیه دادن به طور کلی مورد پذیرش واقع شده است. دید و بازدید نوروزی هم یکی از آداب نوروز بر شمرده شده و با توجه به آن، اسلام این رسم پسندیده در نوروز را تأیید کرده است، تهادوا و تواصلوا فی الله؛ به خاطر خدا به یکدیگر هدیه داده و صله رحم کنید.[23] هر چند این سنت ها در ایام دیگر سال واجب است و معنای آن این است که در همه احوال صله رحم واجب بوده، اما در نوروز این وجوب تأکید بیشتری داشته و یا اگر چه از حد وجوب پایین تر بیایم، مورد قبول واقع است. پوشیدن لباس تمیز و معطر نیز در نوروز سفارش شده است. همچنانکه در حدیثی آمده است، وقتی نوروز شد غسل کن و بهترین و پاکیزه ترین لباس هایت را بپوش و با بهترین عطرها خود را معطر کن.[24]

روزه گرفتن در نوروز سنت دیگری می باشد که در احادیث به آن اشاره شده است؛ زیرا در آن روز و هر روز مقدس روزه گرفتن خوب بوده، مگر در عید رسمی مسلمانان (قربان و فطر) که روزه گرفتن در آن حرام است، اما در اعیاد دیگر مانند بعثت و غدیر استحباب روزه گرفتن مؤکد است. خواندن نماز عید سفارش شده، در حالی که معمولاً هم در گذشته و هم در حال گروهی از مردم با ورود به نوروز به قدری از معنویات غافل می شوند که گویا خبر دیگری نیست. [25]

 

پی نوشت:

[1]. تفضلی، احمد، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، ص 148.

[2]. اسماعیل پور، ابوالقاسم، از اسطوره تا تاریخ، ص 359 و 360.

[3]. بحارالانوار، ج 56، ص 139.

[4]. همان، ص 141.

[5]. خلف تبریزی، برهان قاطع، ج 4، ص 2192 ـ 2187.

[6]. نوروزنامه خیام، ص 4 و 5 .

[7]. رضایی، عبدالعظیم، تاریخ نوروز، ص 139 و 140.

[8]. بیرونی، ابوریحان، آثارالباقیه، ص 291.

[9]. واژه گاهنبار، کوتاه شدة گاهان بار است؛ یعنی گاه ها و زمان های به ثمر رسیدن و بار آمدن. این جشن به پیشة اصلی ایرانیان یعنی کشاورزی و دامداری ارتباط دارد. این جشن ها در شش هنگام یا شش چهره و در هر چهره به مدت پنج روز در سال برگزار می شده است.

[10]. شریعتی، علی، هبوط در کویر، ص 505 ـ 501 .

[11]. حسن آبادی، ابوالفضل، چشم انداز نوروز از نظر اسلام و تاریخ، ص 105.

[12]. وسایل الشیعه، ج 12، ص 214.

[13]. بحارالانوار، ج 56، ص 91 و 92.

[14]. همان، ص 105 ـ 92.

[15]. طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 10، ص 259 و بحارالانوار، ج 56، ص 93.

[16]. صافات ﴿37﴾ : 83 ـ 99.

[17]. بحارالانوار، ج 12، ص 32.

[18]. وسایل الشیعه، ج 8، ص 173 و 174 و حسن آبادی، همان، ص 78.

[19]. بحارالانوار، ج 56، ص 120.

[20]. مائده (5) : 67.

[21]. رسالة نوروزیه، آیت الله سید عزیزالله، امامت کاشانی.

[22]. محمدی ری شهری، میزان الحکمة، ج 7، ص 132.

[23]. مستدرک الوسائل، ج 13، ص 205.

[24]. وسایل الشیعه، ج 5 ، ص 288.

[25]. حسن آبادی، همان، ص 92 و 93.

 

 

منبع: مجله نامه جامعه

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 13 اسفند 1394 ساعت 17:45
  
این چه نوری است جبرئیل؟ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
یکشنبه, 02 اسفند 1394 ساعت 12:21

alt

 

بال های جبرئیل شرق و غرب زمین را پوشاند. رسول خداalt مشتاقانه در انتظار وحی بود: یا محمد! خداوند بلندمرتبه تو را سلام می رساند و امر می کند چهل شبانه روز از خدیجه دوری کنی. پیامبر خدا مثل همیشه تسلیم وحی شد و چهل روز از همسر مهربانش دوری کرد. روزها روزه گرفت و شب ها تا صبح عبادت کرد. عمار را به خانه خدیجه فرستاد که بگوید دوری اش از او به امر خداست، نه از دشمنی و ناراحتی. خدیجه روزها می گریست و شب ها را در غم دوری از حبیبش به صبح می رساند.

چهل روز گذشته بود. بار دیگر بال های جبرئیل بر زمین گسترده شد. این بار سیبی به رسول خدا alt داد. یا محمد! پروردگارت تو را سلام رساند و این هدیه را از بهشت برایت فرستاد. حضرت سیب را به سینه چسباند و سپس آن را دو نیم کرد. نوری درخشان از درون سیب تابید و چشمانش را مبهوت خود ساخت.

 

این چه نوری است جبرئیل؟

ای محمد آن را بخور و بیمی نداشته باش. این نور در آسمان، منصوره و در زمین فاطمه است.

چرا در آسمان منصوره و در زمین، فاطمه؟

در آسمان منصوره است؛ چون بنا بر قول حضرت حق «بنَصرِالله یَنصُرُ مَن یَشاء.»[1] خداوند دوستانش را یاری می کند و فاطمه است چون دوستانش را از آتش و دشمنانش را از دوستانش جدا می کند.

سیب را میل فرمود و به خانه خدیجه رفت.

خدیجه که از رختخواب برخاست, نور فاطمه را در خود احساس می کرد.[2]

روزی رسول خداalt وارد خانه شد. خدیجه را دید که با کسی سخن می گوید. پرسید: خدیجه با که سخن می گویی؟ گفت: «جنینی که در شکم دارم با من سخن می گوید و همدم من است.»[3] جبرئیل نازل شد: «یا محمد! به خدیجه بگو جنین او دختر است و نسل پیامبر از اوست».

بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، درد شدید, وجود خدیجه را فراگرفت. در پی زنان قریش و بنی هاشم فرستاد تا یاری اش کنند. گفتند: تو خواهش ما را نپذیرفتی و یتیم ابوطالب را به همسری برگزیدی که مالی نداشت. ما هم خواهش تو را نمی پذیریم.

پس با درد خود تنها مانده بود که چهار زن گندم گون و بلندبالا بر او وارد شدند. ترسید. گفتند: اندوهگین نباش خدیجه! ما فرستادگان خداییم؛ ساره,آاسیه, مریم دختر عمران و کلثوم خواهر موسی نشستند؛ یکی سمت راست دیگری سمت چپ، آن یکی روبه رو و دیگری پشت سر خدیجه.

کودک, پاک و پاکیزه از رحم خدیجه خارج شد. نوری تمام خانه های مکه را فراگرفت. ده حوریه با طشتی از بهشت و ظرفی از آب کوثر به خانه خدیجه وارد شدند. کودک را با آب کوثر شستند و در پارچه ای سفیدتر از شیر و خوش بوتر از مشک و عنبر پیچیدند.[4] کودک لب به سخن گشود.

شهادت می دهم که خدا یکتاست و پدرم بزرگ پیامبران آسمانی, شوهرم بزرگ جانشینان و فرزندانم سادات و بزرگان امت اسلامند.[5]

می خواستند بر کودک نامی نهند. رسول در انتظار وحی بود. فرشته حق از سوی پروردگار نازل شد و لب به سخن گشود و کودک را فاطمه نامید.[6] این نخستین کودک در اسلام بود که نامش را فاطمه می نهادند.[7]

هفت ساله بود که داغ مادر بر دلش نشست؛ درست سه روز پس از وفات ابوطالب عموی پیامبر ـ گریان دور پدر می چرخید و می پرسید: پدر جان! مادرم کجاست؟ جبرئیل نازل شد. پاسخ فاطمه را آورد: «یا محمد! به فاطمهalt سلام برسان و آرامش کن که مادرش خدیجه در خانه های بهشتی کنار مریم و آسیه است». فاطمهalt بشارت را شنید و خندید. فرمود: «خدا حقیقت سلام است و از اوست سلام و به سوی اوست سلام».[8]

از عاص بن وائل پرسیدند: با که صحبت می کردی؟ محمد را نشان داد و گفت: «ذلک الابتر؛ با مردی که پسر ندارد و نسلش بریده شده است.» کوثر نازل شد؛ مژده خیر و برکتی فراوان بر پیامبر: «دشمنت ابتر خواهد ماند[9]و فاطمهalt, مایه بقای نسل تو و خیر و برکت فراوان خواهد شد». ذریه آخرین پیامبر از کوثر ادامه یافت.

فرستاده حق کنار خانه کعبه نماز می خواند, خدیجه و علی هم پشت سر او. مشرکان در حال نماز او را اذیت می کردند, سنگ بر پیشانی اش می زدند و زخمی اش می کردند.

پس چون دل شکسته و سر و صورت خون آلود به خانه می آمد, دستان کوچک فاطمه بود که بدن و لباس پدر را تمیز می کرد. زخم ها را مرهم می گذاشت و به پدر آرامش می داد.[10] به او می گفتند ام ابیها؛ چراکه برای پدر, به اندازه یک مادر واقعی, دل سوز بود.

هشت ساله بود که پیامبر به مدینه هجرت کرد. سه روز بعد علیalt مادر خود، فاطمه بنت اسد، فاطمهalt دختر پیامبر و فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب را با خود به سمت مدینه برد. در میان راه به دشمنان که با صد شتر در پی پیامبر بودند و قصد دستگیری او را داشتند، برخوردند. دشمنان برای کشتنشان شمشیر تیز کردند. هر سه بانو ترسیده و ناراحت بودند, ولی علیalt با شجاعت سواران را از پای درآورد.[11] فاطمه(س) به برکت شجاعت علیalt سالم به مدینه رسید.

آیه نازل شد: «رسول خدا را آن گونه که همدیگر را صدا می زنید، نخوانید». (نور : 63)

از آن پس شرم کرد که رسول خدا alt را پدر بنامد. پس او را رسول الله صدا زد. پدر سه بار از او رو گرداند و پاسخ نگفت, تا بار آخر که رو به یگانه دخترش کرد و گفت: «دخترم این آیه درباره تو و خانواده و نسلت نازل نشده، تو از منی و من از تو. مرا پدر صدا بزن که قلبم را حیات می دهد».[12]

با ورود فاطمهalt, پدر تمام قامت جلویش می ایستاد, او را می بوسید و در جای خود می نشاند.[13] از او پرسیدند: کدام یک از اهل خانواده ات دوست داشتنی ترند؟ فرمود: فاطمه,[14] او حوریه ای است در شکل انسان. مشتاق بوی بهشت که می شوم, فاطمهalt را می بوسم.[15] بوی پیامبران, بوی به است؛ بوی حورالعین, بوی آس و بوی فرشتگان، بوی گل سرخ, دخترم فاطمهalt بوی هر سه را می دهد.[16] خدا از خشمش خشمناک و از خشنودی اش خشنود می شود.[17]

دست فاطمهalt را گرفت و از خانه بیرون آمد.فرمود: هرکس او را می شناسد که شناخته و هر کس نمی شناسد، بداند او فاطمهalt دخت محمد است؛ پاره تن من و قلب و روحم که در دو پهلویم قرار دارد. هر که او را بیازارد، مرا آزرده و هر که مرا بیازارد، خدا را آزرده است.[18] فاطمهalt را می بوسید, گاه صورت خود را بر روی صورت و گاه بر سینه فاطمهalt می گذاشت. تا چنین نمی کرد. به بستر نمی رفت.[19]

اهل مدینه و بزرگان قبایل و عشایر, از پیامبر خواستگاری اش می کردند و پیامبر به همه می گفت: منتظر فرمان خدایم. خداوند همسر فاطمهalt را برگزیده و دستور پیوند آسمانی شان را داده بود.[20] از این جز، چهل روز قبل در ماه رجب عقد فاطمهalt را با علیalt در آسمان ها خوانده بودند.[21] راحیل یکی از خوش بیان ترین فرشتگان عرش در پیشگاه پروردگار و فرشتگان, در این عقد آسمانی سخنرانی کرده بود.[22] اینک اول ذی الحجه بود؛ چهل روز پس از آن عقد آسمانی، علیalt به همراه برادرش عقیل برای خواستگاری فاطمهalt می رفت.

ام البنین, ایشان را در راه دید و از منظورشان آگاه شد. گفت: کلام ما زنان در این امور بهتر است، کار را به من بسپارید. آن گاه به خدمت رسول خدا alt رسید و گفت: نبی خدا! علی بن ابی طالبalt خواستار فاطمهalt است و تاکنون از بیان آن شرم کرده.[23]

پیامبر، فاطمهalt را نزد خود خواند و فرمود: «دخترم! پسرعمویت علیalt از تو خواستگاری کرده به وصلت با او راضی هستی؟».

دانه های عرق بر پیشانی فاطمه alt نشست و گونه هایش از شرم سرخ شد. سر به زیر افکند و پرسید: نظر شما چیست؟ فرمود: «أذن الله فیه من السماء؛ خدا از آسمان اجازه داد.» فاطمه با اطمینان و محکم پاسخ داد: «راضی ام به آنچه خدا و پیامبرش به آن راضی اند».[24]

فرمود: «پدر جان! دختران در ازدواج, درهم و دینار را مهریه قرار می دهند، فرق من با آنها چیست؟ دوست دارم به جای درهم و دینار از خدا بخواهید مهریه من, شفاعت گناه کاران امتم باشد.»[25] خداوند پذیرفت و یک چهارم دنیا را هم بر مهریه اش افزود. بهشت و دوزخ را هم کابین او قرار داد تا دوستانش را وارد بهشت کند و دشمنانش را داخل دوزخ.[26]

برای خرید جهیزیه که پول آن از فروش زره علی فراهم شده بود, مردها راهی بازار شدند و فاطمه در خانه ماند. پیراهنی بلند, روسری بزرگ, آسیاب دستی, کاسه مسی, مشک آبخوری, طشت لباس شویی, کاسه ای بزرگ برای دوشیدن شیر, پرده ای پشمی, چادری ساده و چند تکه دیگر اثاث خانه علیalt و فاطمهalt را تشکیل داد.[27]

علیalt با اشتیاق، خانه را برای حضور همسرش آماده می کرد. کف خانه را با شن نرم پوشاند و بستری از پوست قوچ و بالشی از لیف خرما فراهم ساخت. چوبی در زمین نشاند برای آویزان کردن مشک آب و با پارچه ای روی آن را پوشاند.[28] کلبه حقیر، اما نورانی علیalt, آماده پذیرش فاطمهalt بود.

به فرمان پیغمبر, فاطمهalt را حاضر کردند. عرق شرم بر رخسار فاطمهalt نشسته بود و پاهایش می لرزید. پدر فرمود: «خداوند در دنیا و آخرت لرزش را از تو دور گرداند دخترم!» فاطمه در برابر پیامبر ایستاد. رسول خدا alt پرده از رخسارش کنار زد تا علیalt چهره همسرش را ببیند. دست فاطمه را در دستان علی alt نهاد و فرمود: «بارک الله لک فی ابنه رسول الله؛ علی جان فاطمه خوب همسری برای توست.»[29] سپس رو به فاطمهalt کرد و فرمود: «دخترم او بهترین شوهر است.[30] و اگر علی alt با این همه عظمت و لیاقت آفریده نشده بود، هیچ کس بر روی زمین لیاقت همسری تو را نداشت».[31]

اسب خاص پیامبر، را آماده کردند و پارچه ای ریشه دار بر آن افکندند. فاطمهalt بر اسب نشست. سلمان زمام اسب را گرفته بود. رسول خدا جلوتر از فاطمهalt, جبرئیل با هفتاد هزار فرشته در سمت راست و میکائیل با هفتاد هزار فرشته در سمت چپ فاطمهalt می رفتند و تکبیر می گفتند. از آن شب تکبیر گفتن در عروسی مرسوم شد.[32]

چون به خانه علی alt پا نهاد, ثانیه های نخستین زندگی مشترک را با ستایش همسرش آغاز کرد: «بالاترین افتخار و عزت از آن ما شد و ما در میان فرزندان عدنان سربلند شدیم. تو به بزرگی و برتری رسیدی و از همه آفریده ها والاتر شدی. جن و انس از مقام والایت عقب ماندند. منظورم تویی علی جان! بهترین کسی که بر خاک قدم نهاده است. بزرگوار و صاحب احسان و نیکی تا آن گاه که مرغان بر شاخه ها ترانه می خوانند, مراتب والای اخلاقی و بزرگی ها از آن توست.»[33] فاطمه در ستایش همسر یگانه اش شعر می خواند و وارد زندگی علیalt می شد.

شب عروسی و آغاز زندگی مشترک شیرین ترین لحظه های زندگی اش بود. با وجود این نگران در گوشه ای نشسته بود و می گریست. چون علی alt دلیل گریه اش را پرسید, فرمود: «به یاد پایان عمر و شب اول قبرم افتادم. امروز از خانه پدر به خانه تو آمدم و روزی از خانه تو به سمت خانه قبر و قیامت می روم. علی جان! بیا نماز بخوانیم و عبادت کنیم.»[34] هر دو به نماز ایستادند، نمازی به حق عاشقانه!

صبح پس از عروسی, رسول خدا alt وارد خانه فاطمهalt و علیalt شد. پیراهنی را که برای شب عروسی دخترش تهیه کرده بود, بر تن وی ندید. نوعروس خانه علیalt پیراهنی کهنه بر تن داشت. پرسید: «دخترم! پیراهنی را که برای شب عروسی ات تهیه کردم، چه کردی؟» فرمود: «در راه, فقیری لباس خواست آن را درآوردم و تقدیمش کردم.» پرسید: «چرا پیراهن کهنه را ندادی؟» پیامبر، زیباترین پاسخ را شنید: «آیات الهی را به یاد آوردم که هرگز به نیکی نمی رسید تا آنچه را دوست دارید، انفاق کنید.»[35] جبرئیل بر رسول نازل شد و عرض کرد: «یا محمد! خدا به زهراalt سلام می رساند و می فرماید: هر چه بخواهد، به او می دهیم».[36]

چند روز پس از پیوند پربرکت آن دو نور الهی, رسول خدا alt از علیalt پرسید: «همسرت را چگونه دیدی؟» فرمود: «بهترین یاور برای اطاعت خدا.» از فاطمهalt نیز همین سؤال را پرسید. فرمود: بهترین همسر.[37]

نزد رسول خدا alt آمده بودند تا در تقسیم کارهای زندگی, راهنمایی شان کند و پیامبر فرمود: کارهای خانه با فاطمهalt و کارهای خارج از منزل با علیalt. الگوی عصمت و مظهر عفت در دو جهان, پس از شنیدن این کلام پدر فرمود: «تنها خدا می داند از این که کارهای بیرون خانه به من واگذار نشد، چقدر خوش حالم!»[38]

از پنجمین معصوم, حضرت باقر العلومalt روایت شده است که فرمود: «علی هیزم فراهم می کرد و آب از چاه می کشید. فاطمه گندم را آرد و آن را خمیر می کرد و نان می پخت.»[39] علی می فرمود: «فاطمهalt آن قدر با مشک آب کشید که اثر آن در سینه اش آشکار شد. آن قدر با دستانش آسیاب کرد که دستانش پینه بست. آن قدر خانه را جارو کرد که لباس هایش خاک آلود شد و آن قدر آتش در زیر دیگ روشن کرد که لباس هایش سیاه و دودآلود شده بود».[40]

با دستان غرق خون، خدمت پدر رسید، کمک کاری برای امور خانه درخواست کرد. پدر تسبیحی به او آموخت تا روحش آرامش یابد. 34 بار الله اکبر, 33 بار الحمدلله و 33 بار سبحان الله. [41]

باقر العلوم alt فرمود: «خداوند به چیزی برتر از تسبیح فاطمه زهراalt عبادت نشده است. اگر چیزی برتر از آن بود, هر آینه رسول خدا alt آن را به فاطمهalt می بخشید. تسبیح فاطمهalt بعد از هر نماز، از هزار رکعت نماز مستحبی محبوب تر است». [42]

نجاشی, پادشاه حبشه، کنیزی به نام فضه برای رسول خدا alt به عنوان هدیه فرستاد. آن حضرت او را به زهراalt بخشید. این کنیز سعادتمند از برکت کنیزی فاطمهalt، به آنچنان رتبه های معرفتی رسید که بیست سال جز قرآن سخنی نگفت.[43] روزی سلمان, وارد خانه فاطمه شد. فاطمهalt را مشغول آسیاب کردن دید, در حالی که دستانش مجروح شده بود و فضه نیز در گوشه ای نشسته بود پرسید: ای دختر پیامبر چرا کارهایتان را به فضه نمی گویید. فرمود: «پدرم کارها را تقسیم کرده است, روزی بر عهده من و روزی بر عهده فضه، امروز نوبت من است».[44]

رسول خدا هرگاه قصد سفر داشت, آخرین خانه ای که برای خداحافظی با اهل آن می رفت, خانه فاطمهalt بود و نخستین خانه ای هم که در بازگشت از سفر به آنجا می رفت, منزل فاطمهalt بود.

این بار هم از سفر برگشته بود و چون به خانه فاطمهalt رفت, دو دستبند نقره و یک جفت گوشواره بر دست و گوش دخترش دید و یک پرده نو بر در منزل وی. پس بدون آنکه داخل برود, به مسجد رفت. فاطمهalt با این اندیشه که پدر از این زیورآلات مختصر اندوهگین شده است، همه را درآورد و نزد آن حضرت فرستاد و پیام داد: «پدرم این زیورآلات اندک را در راه اسلام انفاق کن.» خنده بر لب های رسول خدا alt نشست و سه بار فرمود: «فَداها اَبُوها؛ پدرش به قربانش».[45]

صدیقه کبریalt گوهر تابناکی را در وجود خود حمل می کرد. در همین دوران، علیalt وارد خانه شد و او را پریشان و در بستر دید. سرش را به دامن گرفت و پرسید: «فاطمه جان چه میل داری؟ فرمود: پسرعمو! پدرم سفارش کرده از شوهرت چیزی مخواه, مبادا که توان تهیه آن را نداشته باشد و شرمنده شود. علیalt دوباره اصرار کرد: «فاطمه جان! به حق من آنچه میل داری بگو».

فرمود: «اکنون که قسم می دهی، می گویم که میل شدیدی به انار دارم.» فصل انار گذشته بود, با وجود این، علیalt شتابان از بستر فاطمهalt دور شد تا هر طور شده اناری تهیه کند. در بازار به او گفتند چند روز پیش برای شمعون یهودی چند دانه آورده اند. خود را به خانه شمعون رساند و در زد. شمعون بیرون آمد و با تعجب پرسید: یا علیalt چه شده که به اینجا آمدی؟ فرمود: شنیده ام چند دانه انار از طائف برایت آورده اند. دانه ای برای بیمارم می خواهم. شمعون گفت: یا علیalt تمام آنها را فروختم. علی به علم امامت می دانست که یک انار باقی مانده است. پس فرمود: بار دیگر بگرد. شاید یکی مانده باشد. شمعون با اطمینان گفت: من از خانه خودم کاملاًً آگاهم.

همسر شمعون که پشت در خانه سخن آن دو را می شنید, همسرش را صدا زد و گفت: من دانه ای انار زیر برگ ها پنهان کرده بودم آن گاه انار را آورد و به علیalt داد. حضرت شادمان به خانه برمی گشت که صدای ناله ای از خرابه شنید. نابینای بیماری را دید که سر به خاک گذاشته بود و می نالید. کنارش رفت, سرش را بر دامن گرفت و جویای احوالش شد. مرد گفت: بدهکاری از اهل مداین هستم. به مدینه آمدم تا مولایم علیalt را ببینم و او برای کارم چاره ای کند. حضرت فرمود: چه میل داری؟ مرد پاسخ داد: دانه ای انار. امام فرمود: یک انار برای بیمار خود دارم, ولی نیمی از آن را به تو می دهم. آن گاه با دست خود انار را کم کم در دهان بیمار ریخت تا تمام شد! مرد گفت: اگر نیمه دیگر را هم بدهی، حالم خوب می شود.

امیر مؤمنان از رد کردن درخواست وی شرم کرد و نیمه دیگر انار را نیز به او داد و با دست خالی به سوی خانه حرکت کرد. وارد خانه که شد فاطمهalt را دید، در حالی که طبقی انار در کنارش بود و میل می کرد. شادمان شد و ماجرا را از همسرش پرسید. فرمود: از خانه که رفتی، دقایقی بعد در خانه را زدند. فضه در را گشود. مردی این طبق را داد و گفت: امیرالمؤمنان علیalt، برای فاطمهalt فرستاده است. به این ترتیب فاطمهalt از انار بهشتی کام گرفت.[46]

مردی اعرابی سوسماری در بیابان صید کرد و آن را در آستینش گذاشت و به مدینه رفت. در مدینه، وارد مسجد رسول خدا alt شد و خطاب به آن حضرت فریاد زد که تو ساحری دروغگو هستی و زمین، دروغگوتر از تو به خود ندیده است. پیامبر به نرمی پاسخ داد: این رسم عرب است که با خشم به مجلس ما حمله کند و سخنان درشت بگوید؟ مرا در آسمان هفتم، احمد صادق می خوانند. تو هم مسلمان شو و خود را از آتش دوزخ برهان. اعرابی خشمگین شد و فریاد زد تا این سوسمار ایمان نیاورد، من هم ایمان نمی آورم. سپس سوسمار را بر زمین انداخت. سوسمار پا به فرار گذاشت. رسول خدا alt فرمود: «به سمت من بیا». سوسمار برگشت و پیش رسول رفت. حضرت پرسید: من کیستم؟ سوسمار رسا و شیوا پاسخ داد: محمد بن عبدالله. پرسید: که را می پرستی؟ گفت: خدایی که دانه را شکافت، ابراهیم را دوست خود قرار داد و تو را برگزید و حبیب خود کرد.

اعرابی بر زمین افتاد و سجده کرد و ایمان آورد. پیامبر از او پرسید: از مال دنیا بهره ای داری؟ پاسخ داد: من فقیرترین فرد قبیله بنی سلیم هستم. حضرت نگاهی به یاران خود کرد و پرسید: چه کسی زاد و توشه ای به او می دهد؟ سلمان از مسجد بیرون رفت و نه خانه از خانه همسران پیامبر خدا را جست­وجو کرد و چیزی به دست نیاورد. پس به خانه فاطمهalt رفت و ماجرای سوسمار و اعرابی را تعریف کرد. حضرت فرمود: «به خدایی که محمدalt را به پیامبری برگزید، سه روز است چیزی نخورده ایم و حسن و حسین از گرسنگی همچون دو جوجه پَر کنده خوابیده اند، ولی خیر را رد نمی کنم.» آن گاه پیراهنش را به سلمان داد و گفت: «این را پیش شمعون یهودی ببر و خرما و جو بگیر.» شمعون با شنیدن ماجرا و دیدن پیراهن، اشک دیدگانش جاری گشت و شهادتین گفت و مسلمان شد. سلمان خرما و جو را به فاطمهalt رساند. جو را آرد کرد و نان پخت و به سلمان داد. سلمان گفت: ای دختر پیامبر! کمی به حسنalt و حسینalt بده. فرمود: «در چیزی که برای خدا دادم، تصرف نمی کنم».

سلمان خرما و نان ها را نزد پیامبر برد. حضرت پرسید: از کجا آوردی؟ گفت: از خانه فاطمهalt . پیامبر خدا که سه روز بود غذایی نخورده بود، به خانه دخترش رفت و او را دید که چشمانش گود افتاده و رنگش پریده بود. پرسید: این چه حالیست دخترم! فاطمه شرح سه روز گرسنگی را بر پدر داد و به خلوتگاه عبادتش رفت و دو رکعت نماز خواند. سپس دست به آسمان بلند کرد و فرمود: «بار الها! این محمدalt پیمبر تو، علیalt پسر عموی پیامبرت و حسن و حسینalt فرزندزاده های اویند...»

هنوز دعای فاطمهalt تمام نشده بود که غذای آسمانی نازل شد. پس از خوردن غذا، رسول alt از خانه بیرون رفت و آن اعرابی را همراه با یک شتر روانه قبیله اش کرد. اعرابی ماجرا را برای قومش تعریف کرد و یک روزه چهار هزار نفر از مردم بنی سلیم مسلمان شدند.[47]

پیرمرد، در حالی که از شدت ناتوانی و گرسنگی، تاب ایستادن روی پا نداشت، وارد مسجد شد. پیامبر خدا تازه نماز عصر را تمام کرده بود. پیرمرد جلوتر رفت تا به آن حضرت نزدیک شد و عرض کرد: یا رسول الله! گرسنه ام؛ مرا غذا ده. برهنه ام؛ مرا بپوشان. فقیر و بیچاره ام؛ گرهی از کارم بگشا. رسول خدا alt فرمود: اکنون چیزی ندارم، ولی تو را به خانه کسی می فرستم که محبوب خدا و رسول اوست. آن گاه به بلال فرمان داد که پیرمرد را به خانه فاطمهalt برساند. فاطمهalt و همسر و فرزندانش سه روز بود غذایی نخورده بودند. با وجود این، پوست گوسفندی را که دباغی کرده بود و حسن و حسینalt بر روی آن می خوابیدند، به پیرمرد داد. پیرمرد گفت: من از گرسنگی شکایت کردم، پوست گوسفند به چه کارم می آید؟ فاطمهalt فکری کرد و گردن بندی را که دختر حمزه به او هدیه داده بود، از گردن گشود و به پیرمرد داد تا بفروشد. پیرمرد همراه با گردن بند به مسجد آمد. پیامبر با دیدن گردن بند گریست. عماریاسر پرسید: یا رسول الله! اجازه می دهید گردن بند را من بخرم؟ پیامبر فرمود: خریدار این گردن بند از عذاب آتش دور می ماند. عمار، گردن بند را گرفت و در مقابل آن 200 درهم هجریه، 20 دینار زر سرخ و لباس و شتری که از غنایم خیبر به او رسیده بود، داد و پیرمرد را با نان گندم و گوشت سیر کرد.

در این حال، پیرمرد دست به آسمان گشود و چنین دعا کرد: «خدایا! به فاطمهalt عنایت کن، آنچه نه چشمی دیده و نه گوشی شنید.» رسولalt آمین گفت.

عمار، گردن بند را با مشک خوشبو کرد و در برد یمانی پیچید. او غلامی داشت به نام سهم که از غنایم خیبر به او رسیده بود. گردن بند را به او سپرد و آنها را به رسول خدا alt بخشید. رسول خدا alt نیز، سهم و گردنبند را به فاطمهalt بخشید. آن بانوی بزرگوار هم سهم را آزاد کرد. در آن لحظه غلام خندید. حضرت پرسید: خنده ات از چیست؟ گفت: برکت این گردنبند مرا به خنده آورد که گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشاند، فقیری را بی نیاز و پیاده ای را سوار و بنده ای را آزاد کرد و سرانجام، به صاحبش برگشت.[48]

سلمان به خانه فاطمهalt رفته بود. هنگامی که نگاهش به چادر وصله دار دختر پیامبر افتاد، اشک در دیدگانش حلقه زد و گفت: «ای وای که دختران قیصر و کسرا لباس حریر و زربافت می پوشند و تو ای دختر پیامبر، چادر وصله دار و ساده بر تن داری!». فاطمهalt این ماجرا را نزد پدر بازگو کرد و گفت: «پدر جان! سلمان از جامه وصله دار من به شگفت آمد، حال آنکه سوگند به خدایی که تو را برانگیخت، پنج سال است با علی(ع) زندگی می کنم و فرش زیراندازمان، پوست گوسفندی است که روزها روی آن شتر خود را علوفه می دهیم و شب ها روی آن می خوابیم».[49]

نابینایی وارد خانه زهراalt شد. بانوی دو جهان دوید و به پستو رفتند. رسول خدا فرمود: «دخترم از نابینایی که تو را نمی بیند، خود را می پوشانی؟» حضرت در پاسخ فرمود: «من که او را می بینم و او نیز بوی مرا استشمام می کند».[50]

رسول خدا alt مشغول کندن خندق بود که دخترش فاطمهalt تکه نانی برایش آورد و فرمود: «پدر جان! مقداری نان برای کودکانم پخته بودم و تکه ای برای شما آوردم.» لب های رسول خدا alt به خنده شکفت و فرمود: «دخترم پس از سه روز، این اولین لقمه نانی است که به دهان پدرت می رسد».[51]

رسول خدا alt فرمود: دخترم فاطمهalt، نخستین کسی است که وارد بهشت می شود، در حالی که با حلّه های بهشتی پوشانده شده است و هفتاد هزار کنیز در خدمت اویند.[52]

روایت شده است که سه گروه از زنان عذاب قبر ندارند و با فاطمهalt برانگیخته می شوند: اول، گروهی که سختی های زندگی همسر را تحمل می کنند. دوم، آنان که که در برابر بدخلقی همسر صبر می کنند و سوم، زنانی که مهریه خود را به همسرانشان می بخشند.[53]

زنی خدمت فاطمهalt رسید و عرض کرد: مادر ضعیفی دارم که در نماز خود مشکل پیدا کرده و مرا بر حضور شما فرستاده تا تکلیفش را بگویید. زن مسئله را پرسید و فاطمهalt پاسخ داد. پرسش دیگری کرد و بار دیگر از فاطمهalt پاسخ شنید. پرسش ها ادامه پیدا کرد و فاطمهalt با صبر و شکیبایی کامل به آنها پاسخ می داد. به دهمین سؤال که رسید، زن خجالت زده شد و عذرخواهی کرد و گفت: خسته ات کردم دختر رسول خدا alt ! حضرت فرمود: «ایرادی ندارد، سؤالت را بپرس.» زن باز هم پرسید و پاسخ شنید. فاطمه در پایان پرسش ها فرمود: «من از طرف خدا مأمور شده ام به مسائل تو پاسخ دهم و در برابر هر مسئله ای که به تو پاسخ دهم، مزدی بگیرم. اگر میان زمین و آسمان را از مروارید پر کنند، پاداش من بیشتر از آن است. پس این کار سزاوار خسته شدن نیست».[54]

رسول اکرمalt از اطرافیانش در مسجد پرسید: «چه چیزی برای زنان، بهترین است؟» هرکس پاسخی داد. ولی هیچ کدام حضرت را قانع نکرد. حضرت امیرalt سؤال را به فاطمهalt رساند و آن بانوی بی همتا فرمود: «خیر للنساء أن لا یَرَینَ الرّجال و لا یراهنّ الرّجال؛ بهتر آن است که نه زن مردی را ببیند و نه مردی او را.» هنگامی که پاسخ فاطمهalt به رسول خدا alt رسید، فرمود: «فاطمة بضعةُ منّی؛ فاطمه پاره تن من است».[55]

علیalt به پشت در خانه رسیده بود. حسن و حسین(علیهما السلام)، زینبalt و حتی فضه در خانه بودند. فاطمهalt نیز مشغول آسیاب کردن گندم و لباس هایش به آرد آغشته شده بود. در که به صدا درآمد، خود از جا برخاست، لباس هایش را پاکیزه کرد و به استقبال علیalt شتافت. آن حضرت گران بهاترین عطرش را تنها برای علیalt استفاده می کرد.[56] علیalt درباره او می فرمود: «هرگاه به فاطمهalt نگاه می کردم، غم و اندوه از دلم بیرون می رفت. به خدا سوگند که هیچ گاه مرا خشمگین نساخت و در هیچ کاری از نظر من سرپیچی نکرد».[57]

این الگوی مهر، تا پایان عمر از علیalt درخواستی نکرد و همواره می فرمود: «پدرم به من سفارش کرده است که مبادا از پسر عمویت چیزی را درخواست کنی».[58]

ریحانه بهشتی در واپسین لحظه های عمر مبارکش به علیalt فرمود: «پسر عمو! تاکنون مرا دروغگو و خیانت کار نیافته ای و از آن هنگام که با من زیستی، از امرت سرپیچی نکرده ام.» امیرمؤمنان علیalt با حزنی وصف ناشدنی فرمود: «فاطمه جان! پناه برخدا. به خدا تو آگاه تر، نیکوکارتر، پرهیزکارتر، گرامی تر و خداترس تر از آنی که تو را به نافرمانی از خود بازخواست کنم».[59]

مادر جوانان بهشتی هنگام بازی با حسنalt ، او را روی دست بالا و پایین می انداخت و در میان بازی به او درس زندگی می داد:

إشبَه أباکَ یا حسن

و اخْلع عن الحقّ الرَّسَن

و أعبد إلهاً ذامِنَنْ

و لا تَوالَ ذَالْإحسن[60]

حسن جان! شبیه پدرت باش و ریسمان ستم را از گردن حق جدا کن.

خدایی را عبادت کن که نعمت فراوان دارد و با ستم گران، دوستی نکن.

هنگامی که حسنalt هفت ساله شد، او را به مسجد می فرستاد تا سخنان رسول خدا alt را بشنود و به مادر برساند. حسن نیز پایین منبر پیامبر می نشست و سخنان جدش را به ذهن می سپرد و هنگامی که به خانه می رسید، همه را برای مادر بازگو می کرد. مادر نیز با شادمانی، او را در آغوش می گرفت و تشویق می کرد.[61]

آن شب، شب جمعه بود و حسن در بستر خود شاهد شب زنده داری مادر بود. می دید که مادر در محراب عبادت پس از سجده های طولانی و مناجات، برای اهل ایمان از مرد و زن دعا می کرد تا اینکه سپیده صبح سر زد، ولی مادر برای خود دعایی نکرد. پس تاب نیاورد و پرسید: مادر جان! تا صبح بیدار بودی و فقط برای دیگران دعا کردی؟ حضرت فرمود: «یا بنی الجار ثم الدّار؛ فرزندم! اول همسایه و بعد اهل خانه».[62]

رسول خدا alt در بستر بیماری در آستانه رحلت بود. در آن لحظه های جان فرسا، پیامبر خدا چنان گریست که محاسنش از اشک خیس شد. چون دلیل گریه را پرسیدند، فرمود: «بر ستم هایی می گریم که نااهلان امتم بر ذریه ام روا می دارند. دخترم فاطمهalt را می بینم که مصیبت ها بر سرش می آورند و او پیوسته پدر پدر می گوید و هیچ کس یاری اش نمی کند.» فاطمهalt نیز با شنیدن این مطالب، گریست و چون پیامبر خدا دل داری اش داد، فرمود: «پدر جان! من بر سختی هایی که پس از شما بر من وارد می شود نمی گریم، بلکه بر دوری از شما می گریم.» پیامبر دست نوازش بر سر دختر بی تابش کشید و فرمود: «اندوهگین مباش که از اهل بیتم، تو نخستین کسی هستی که به من می پیوندی.» فاطمهalt با شنیدن این سخن شادمان شد و خندید.[63]

رسول خدا alt دار فانی را وداع گفت و فاطمهalt ماند و غم فراق پدر. پژمرده و پریشان شده بود و روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شد. چشمانش همواره اشکبار بود و دلش سوخته و داغدار. آن قدر می گریست که از هوش می رفت و پس از ساعتی به هوش می آمد.[64]

هشت روز از رحلت پدر می گذشت که نیمه شبی از خانه بیرون دوید و صدا به گریه و شیون بلند کرد. همسایه ها سراسیمه از خانه بیرون ریختند و دورش را گرفتند. همه از گریه او می گریستند، گویا مدینه یکپارچه ناله و شیون شده بود. چراغ ها روشن شد و زن ها گمان کردند رسول خدا alt زنده شده است. تا قبر آن حضرت فاصله ای نبود. دور فاطمهalt را گرفتند تا او خود را به قبر مقدس پدر رساند. در آنجا زبان به ناله گشود و فرمود: «بابا! چه کسی دختر گریانت را آرام کند؟ پدرم! غم و اندوه، سرمایه زندگی ام شده و در سوگت سرشک غم دامنم را انباشته و زینت داد. پدر جان! بعد تو اسلام هم به غربت گرفتار شده و غریبانه می گرید».[65]

آن قدر با پدر زمزمه کرد و گریست که از هوش رفت.

گریه اش روز و شب نمی شناخت. پیرمردان مدینه نزد علیalt آمدند و گفتند: ابالحسن! گریه شبانه روزی فاطمهalt، فرصت خواب و آسایش برایمان باقی نگذاشته. بگو یا شب گریه کند، یا روز. علیalt سخن آنان را به گوش فاطمهalt رساند. فاطمه گریست و فرمود: «علی جان! من در میان این مردم، زیاد نمی مانم. این گریه ها هم چند روزی بیشتر ادامه ندارند.» علیalt در قبرستان بقیع که خارج از مدینه بود، برای همسر داغدارش سایبانی بنا کرد که «بیت الاحزان؛ خانه غم ها» نام گرفت. از آن پس، هر روز صبح حسن و حسینalt پیشاپیش مادر حرکت می کردند و فاطمهalt خود را گریان به بقیع می رساند. کودکان میان قبرها قدم می زدند و مادر در خانه غم ها می گریست و سوگواری می کرد تا غروب می شد و علیalt در تاریکی شب آنها را به خانه می برد. در روزهای باقی مانده عمرش این عادت او شده بود.[66]

گریه های فاطمهalt در 75 روز حیاتش پس از رحلت پدر، حتی یک روز هم قطع نشد. در این مدت، جبرئیل هر روز، پس از نمازهای پنج گانه بانوی دو جهان، در برابرش زانو می زد و او را تسلیت می داد. از رسول خدا alt و جایگاهش در بهشت می گفت و از آنچه پس از فاطمهalt بر سر فرزندانش می آمد. جبرئیل شرح می داد و فاطمهalt می گریست و علی سخنان جبرئیل را می نوشت. این نوشته ها مصحفی شد به نام «مصحف فاطمه» که تمام حوادث گذشته و آینده تا روز قیامت در آن ثبت شده است[67]. جبرئیل تا آخرین روز حیات فاطمهalt هر روز بر او نازل شد و پس از رحلت آن مایه برکت زمین و آسمان، دیگر به زمین نیامد.[68]

دلش برای پدر تنگ شده بود. شنید که بلال برای زیارت قبر رسول خدا alt به مدینه آمده است. حسن و حسین را در پی او فرستاد تا یک بار دیگر اذان بگوید. بلال، حسن و حسینalt را در آغوش گرفت، بوسید و سپس بر فراز بام مسجد پیامبر رفت و اذان گفت: «الله اکبر...، اشهد ان لا اله الا الله... و اشهد ان محمّداً رسول الله»، نام پدر که به گوش فاطمه رسید، با صورت بر زمین افتاد و بیهوش شد. زن ها با صدای گریه زهراalt از خانه ها بیرون دویدند و محله بنی هاشم یک پارچه شیون شد. فریاد زدند: بلال ادامه نده که دختر رسول خدا alt از دنیا رفت. بلال اذان را قطع کرد. پس از مدتی فاطمه(س) به هوش آمد و دستور داد بلال اذان را ادامه دهد. بلال عرض کرد: ترس آن دارم که جانتان در خطر افتد. پس اذان نیمه تمام ماند تا فاطمهalt به حال عادی بازگشت.[69]

وقت وارد شدن مصیبت هایی که پدر وعده داده بود، فرا رسید. به خانه تنها یادگار پیامبر هجوم آوردند. خانه ای که رسول خدا alt در غدیر آشکارا جانشینی او را اعلام کرده بود، بلکه برای فدک؛ سرزمینی که پیامبر پس از نزول دستور الهی درباره دادن حق خویشاوندانش،[70] به فاطمهalt بخشیده بود و فاطمهalt در مقابل این برخوردها، کوتاه نیامد و ایستاد. نوگل نشکفته اش را پرپر کردند، در پی این استقامت، جام شهادت نوشید.

در واپسین روزهای عمر مبارکش، اسماء بنت عمیس را صدا زد و فرمود: «اسماء! پس از مرگ، پارچه ای بر روی بدن میّت می اندازند که بدنش از زیر آن نمایان است. من این را نمی پسندم.» اسماء گفت: «بانوی من! در سرزمین حبشه رسم دیگری دیده ام.» پس چوب های مرطوبی فراهم کرد و آنها را کج ساخت و پارچه ای بر روی آنها انداخت. فاطمهalt شادمان شد و فرمود: «چه قدر نیکو و زیباست تابوتی که ساختی. چون بدن زن از مرد شناخته نمی شود.» بعد از رحلت رسول خدا alt ، این نخستین و آخرین باری بود که خنده بر لب های زهراalt می نشست.[71] علی بن موسی الرضاalt فرمود: «دختر رسول خدا alt ، نخستین کسی بود که برایش تابوت ساخته شد».[72]

سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری[73] بود. دختر پیامبر خدا، اسماء را صدا زد و فرمود: «عطری را که همیشه می زنم و پیراهنی را که با آن نماز می خوانم، بیاور و بر بالینم بنشین. وقت نماز که شد، مرا بیدار کن. اگر بیدار شدم، نماز می خوانم و اگر بیدار نشدم، کسی را در پی علیalt روانه کن.»[74] سپس خوابید و هر چه اسماء صدا زد، پاسخی نشنید.

علیalt پیش از آنکه بندهای کفن را ببندد، فضه و فرزندان زهراalt را برای آخرین بار برای دیدار با یادگار پیامبر صدا زد. حسنینalt ناله کنان خود را بر روی پیکر بی جان مادر انداختند که ناگاه فاطمهalt دستانش را گشود و آنها را به آغوش چسباند و علی شنید که ندادهنده ای از آسمان ندا داد: « ای اباالحسن کودکان را از جنازه مادر بلند کن که فرشتگان آسمان ها به گریه افتادند».[75]

امام غریب مدینه، بدن محبوبه اش را در قبر نهاد و رویش را پوشاند. از ترس دشمنانی که به قبر دختر پیامبر هم رحم نمی کردند، صورت چهل قبر را درست کرد و رویشان آب ریخت.[76]

 

[1] نک: روم: 4 و 5.

[2] ملا محمدباقر کجوری مازندرانی, خصائص فاطمیه, انتشارات آل علی, چ 2, ص 195.

[3] بحار الانوار، ج 43, ص 2.

[4] خصائص فاطمیه, ص 241.

[5] بحارالانوار، ج 16, ص 81.

[6] همان, ج 43, ص 13.

[7] خصائص فاطمیه, ص 210.

[8]. نک: کوثر: 3.

[9]. خصائص فاطمیه, ص 164.

[10]. احمد صادقی اردستانی, فاطمه الگوی زن مسلمان, قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی, 1372, چ1, ص67.

[11]. همان, ص 76.

[12]. بحارالانوار, ج 43, ص 32.

[13]. الغدیر, ج 3, ص 18.

[14]. سید محمد حسین سجاد, آتش به خانه وحی, 1376, چ 1، ص 35.

[15]. الغدیر, ج 3, ص 18.

[16]. بحارالانوار, ج 66, ص 177.

[17]. العزیر, ج 3, صص 18 و 20.

[18]. چهل حدیث در فضائل حضرت زهرا, مؤسسه نشر حدیث اهل البیت(ع) انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی, 1374, چ 1، ص 6.

[19]. بحارالانوار, ج 43, ص 42.

[20]. همان, ص 111.

[21]. خصائص فاطمیه, همان, ص 647.

[22]. مهدی دانشمند, کلبه عشق, نشرالهادی, 1379, چ 3، ص 78.

[23]. بحارالانوار, ج 43, ص 130.

[24] محمد دشتی، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه زهرا(س) نشر برگزیده, 1384, چ 1, ص 17.

[25] احمد دهقان, چهل مجلس, هزار حدیث, انتشارات ناصر, 1385, چ 5, ص 294.

[26] چهل حدیث در فضائل حضرت زهرا, ص 76.

[27] بحار الانوار، ج 43 , ص 130.

[28] همان, ص117.

[29] همان, ص96.

[30]. همان, ص114.

[31]. همان, ص107.

[32]. همان، ص140.

[33]. فرهنگ سخنان حضرت فاطمه زهرا(س)، ص 135.

[34]. همان, ص 21.

[35]. نک: آل عمران: 93.

[36]. عبدالحسین دستغیب، زندگانی صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا(س), مؤسسه مطبوعاتی دارالکتاب, چ2, ص 115.

[37]. بحارالانوار, ج 43، صص 117 و 133.

[38]. همان, ص 41.

[39]. همان, ص 151.

[40]. عبدالرحیم موگهی، فاطمه زهرا(س)، یاس عصمت, قم، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی, ص 46.

[41]. بحارالانوار, ج 43, ص 85.

[42]. چهل حدیث در فضائل حضرت زهرا(س), ص 53.

[43] زندگانی صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا(س), صص 157 و 163.

[44] چهل مجلس هزار حدیث, ص290؛ فاطمه زهرا(س) یاس عصمت, ص 62.

[45]. بحارالانوار، ج 43، ص 20.

[46]. عبدالحسین دستغیب، زندگانی صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا(س)، دارالکتاب، چ 2، ص 107.

[47]. نک: همان، صص 62- 72.

[48]. همان، صص 103- 107.

[49]. بحار الانوار، ج 43، صص 88 و 91.

[50]. همان.

[51]. همان، ج 20، ص 245.

[52]. سید محمدحسین سجاد، آتش به خانه وحی، 1376، چ 1، ص 35.

[53]. احمد دهقان، چهل مجلس، هزار حدیث، انتشارات ناصر، 1385، چ 5، ص 44.

[54]. همان.

[55]. همان، ج 43، ص 54.

[56]. غلامعلی افروز، همسران برتر، انتشارات انجمن اولیاء و مربیان، 1377، چ 1، ص 80.

[57]. بحارالانوار، ج 43، ص 134.

[58]. همان، ج 14، ص 197

[59]. چهل حدیث در فضائل حضرت زهرا(س)، ص 9.

[60]. محمد دشتی، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه زهرا(س)، نشر برگزیده، 1384، چ 1، ص 136.

[61]. بحار الانوار، ج 43، صص 82 و 338.

[62]. همان.

[63]. همان، ج 43، صص 79، 155، 156، 177، .

[64]. همان.

[65]. همان.

[66]. همان.

[67]. همان.

[68]. خصائص فاطمیه، ص 209.

[69]. بحارالانوار، ج 43، ص 157.

[70]. نک: اسری: 26.

[71]. بحار الانوار، ج 43، ص 189.

[72]. همان، ج 81، ص 249.

[73]. همان، ج 43، ص 171.

[74]. فرهنگ سخنان حضرت فاطمه زهرا(س)، ص 29.

[75]. زندگانی صدیقه کبری، همان، ص 76.

[76]. بحارالانوار، ج 43، ص 183.

 

 

منبع: مجله طوبی

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 03 اسفند 1394 ساعت 13:08
  
فضایل حضرت فاطمه(سلام الله علیها) از دیدگاه خلفا و دانشمندان اهل سنت مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
یکشنبه, 02 اسفند 1394 ساعت 11:02

alt

 

اشاره

اگر چه پیرامون شخصیت آسمانی بانوی بانوان جهان، حضرت فاطمه زهراalt، مقالات و کتابها نگاشته شده و فراوان سخن رانده شده است، امّا گویا اگر هزاران برابر آن نیز قلم زده شود و سخن گفته شود، باز قطره ای در مقابل اقیانوس بیکرانه فضیلت های حضرتش می باشد.

و به تعبیر حکیم فرزانه حضرت آیت اللّه جوادی آملی، گفتار و نوشتار هر چه بلند و پر معنا و نغز و رسا باشد، توان معرفی شخصیتی که اصلش از عالم ملکوت و شاخ و برگش در جهان ناسوت گسترده است را ندارد.(1) عارفی همچون حضرت امام خمینی alt با آن جایگاه علمی و عرفانی اش از درک عظمت و مقام والای حضرت زهرا alt اظهار عجز و ناتوانی کرد و فرمود: هر کس با هر بینش که درباره او سخن گفته است، از عهده ستایش او بر نیامده است. چون که دریا را در کوزه ای نتوان گنجاند.(2)

درباره شخصیت ممتاز فاطمه زهرا(س) گفتارها، نوشتارها و اظهارنظرهای زیادی، چه از دوست و چه از دشمن، رسیده است. اَلفَضلُ ما شَهِدَت بِهِ الاعداءُ

از آنجا که تعداد افرادی که درباره آن شخصیت نادره و آن بانوی بزرگ اسلام تحقیق و بررسی کرده اند، بسیارند و حتّی اشاره کوتاه به گفتارهای آنان از گنجایش یک مقاله خارج است و از طرفی هم قصد نگارنده در این نوشتار فقط بیان گفته های خود افراد است، نه نقل حدیثی که از پیامبرalt شنیده اند، بر این اساس، فقط به سخنان افرادی اکتفا می شود که هدف نگارنده را تأمین می کند. با این امید که خوانندگان این نوشتار، تنها با مختصری از بازتاب عظمت روح، مقام علمی و معنوی آن حضرت در جهان آشنا شوند و بدانند که اهل بیتalt، تنها به امّت اسلام و جهان اسلام تعلّق ندارند، بلکه ارزشهای انسانی آنان به همه بشریت تعلق دارد.

در فضیلت فاطمه زهراalt همین بس که اشرف مخلوقات، پیامبر رحمت، محمد مصطفیalt، عمری را به معرفی فاطمهalt می پردازد؛ در هر فرصت مناسبی از فضل و فضیلت فاطمهalt سخن می راند و احترام بی حدّ و حصر در حق آن حضرت روا می دارد تا شاید این فرشیان حق ناشناس، قدر شناس این گوهر دُردانه عرشی گردند.

حق شناسان گر، به دست آرند معیار تو را

حد فوق ماسوا دانند مقدار تو را(3)

در این نوشتار مختصر، گوشه هایی از کتاب فضل فاطمه اطهرalt را از منظر دیگران مرور می کنیم.

خوش تر آن باشد که سرّدلبران

گفته آید در حدیث دیگران

 

خلیفه اوّل (ابوبکر بن ابی قحافه)

ابوبکر در عظمت حضرت فاطمهalt گفت: ای دختر رسول خدا alt! پدرت به مؤمنان، مهربان و بزرگوار بود و در برابر کافران، سخت و خشن. رسول خدا alt از نظر نسبت پدر تو بود، نه پدر زنهای دیگر، و او برادر شوهر تو بود، نه برادر دیگران. پیامبرalt حضرت علیalt را برای هر کار مهم و بزرگی برگزید و او یاور خوبی برای پیامبرalt بود. شما را جز افراد سعادتمند دوست ندارد و هیچ کس جز تیره بخت با شما دشمنی نکند. شما عترت پاک رسول خدا alt هستید و از نیکان و برگزیدگان خدا می باشید؛ شما راهنمای ما به سوی سعادت هستید و پیشوایی ما به سوی بهشت می باشید. و تو ای بهترین زنان و دختر بهترین پیامبر! در گفتار خود راستگو و در عقل و معرفت، سرآمد دیگران می باشی. کسی حق تو را از تو باز ندارد و در صداقت تو حرفی نخواهد داشت...(4) .

 

خلیفه دوّم (عمر بن خطّاب)

وی به فاطمه دختر رسولalt گفت: ای فاطمه! خدای را سوگند، کسی را ندیدم رسولalt مانند تو نزد او محبوب باشد و خدای را سوگند بعد از پدرت رسولalt هیچ کس نزد من مانند تو محبوب نیست.(5)

 

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 03 اسفند 1394 ساعت 13:30
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 44