دفتر سرخ

با شهدا رفیق بودند مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
پنجشنبه, 30 شهریور 1396 ساعت 10:20

alt

 

از رؤیای صادقه تا تیپ امام سجاد (علیه السّلام)

زندگی و دلبستگی های شهدای مدافع حرم را که زیر رو رو می کنی، عشق به شهید و شهادت در همه شان مشترک است، اما بعضی ها علاقه شان جور دیگری ست، بعضی ها مانند «محمد» وقتی به شهدا ابراز علاقه می کنند آستین بالا می زنند و برای زنده نگه داشتن یادشان از هیچ تلاشی کوتاهی نمی کنند، در روزهای نوروز زمانی که خیلی ها به خانواده وتفریح اختصاص می دهند محمد در مناطق جنگی خادم الشهدا می شود. او در دوران طلبگی علاوه بر درس و بحث  واحد شهدای حوزه علمیه را پایه گذاری می کند  و وسیله ای می شود تا بسیاری از طلاب، نوجوانان و دانشجویان با شهدا آشنا و مانوس شوند، پنجشنبه شب ها محمد را فقط کنار مقبره شهدا پیدا می کردی، محمد که برای غبار روبی رفته بود. او ارادتش به شهدا را با برگزاری مراسم عقدش در گلزار شهدا به نهایت رساند و ثابت کرد که برای آسمانی شدن باید با آسمان نسبتی داشته باشی.همسرش می گوید: «محمد پیشنهاد کرد که محل خواندن صیغه گلزار شهدای گمنام باشد. من هم بدون هیچ مخالفتی پذیرفتم؛ چون میخواستم این ساده بودن در زندگی مان اثرگذار و بدون هیچ تشریفاتی باشد.»

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 24 مهر 1396 ساعت 13:18
ادامه مطلب...
  
مردان قبیله عشق مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
پنجشنبه, 30 شهریور 1396 ساعت 10:20

alt

 

لایق عبای رهبری نبودم

بی تعلق بودن به زبان آسان اما در عمل سخت است، بی تعلق ها رنگ دنیا به خود نمی گیرند، روی زمین گام بر می دارند، مثل دیگر انسان ها زندگی می کنند اما آغشته ی دنیا نمی شودند. بی تعلق ها همیشه یاد آسمان هستند، یاد خدا...

او یکی از بی تعلق ها بود، 22 بهار از زندگی نمک گیرش نکرد و بال پروازش را نبست، او دلبسته نبود نه به دنیا ، نه به مال و عناوین و نه حتی به درس. خیلی ها درس را برای آینده شان می خواندند، برای جایگاه علمی و شغل اما او درس را فقط برای خدا می خواند، آنقدر ساده و صمیمی بود که هیچ گاه کنارش معذب نبودی. وقتی حس می کرد کاری از دستش بر می آید دریغ نمی کرد، از اردوهای بی شمار جهادی گرفته تا تدارک جلسات روایت گری شهدا و عازم جبهه عراق و سوریه شدن.

***

تنها 11 سال داشت که برای ادامه تحصیل راهی انار شد و زندگی خوابگاهی را تجربه کرد، زندگی خوابگاهی از او که پسر بچه ای کوچک بود مردی ساخت برای به دوش کشیدن سختی ها و مشکلات زندگی، پدرش می گوید: «سعید در مدرسه راهنمایی با روحانیونی که در مدرسه نماز می خواندند صحبت کرده بود و سپس به ما گفت قصد ورود به حوزه علمیه دارد و ماهم که علاقه داشتیم فرزندمان لباس پیامبر را بپوشد، قبول کردیم». او پس از گذراندن چند مرحله آزمون و مصاحبه، برای ادامه تحصیل راهی دیار حضرت معصومه علیها السلام شد، سطح اول را به جای 6 سال در 5 سال تمام کرد، درس خارج را شروع کرده بود که حس کرد باید همه چیز را بگذارد و برود.

***

عکس های که از او به جا مانده اند یک ویژگی مشترک دارند و آن لبخند است. لبخندی شیرین و ملیح و شیعه پسند، آنقدر دل نشین و از ته دل که کافیست تا چند لحظه به آن خیره شوی و همپایش لبخند بزنی، هنوز هم وقتی از سعید و ویژگی های اخلاقی اش می پرسی، علاوه بر نظم و انضباط و مهربانی، علاوه بر تقید به دعای توسل و زیارت عاشورا و نماز اول وقت همه از مهربانی و اخلاق نیکو و نرمش می گویند، این خوش اخلاقی تا حدی است که خیلی ها با اینکه فقط یکبار او را دیده و پای حرفش نشسته اند از شیرین بیانی و مهربانی و فروتنی اش می گویند.

***

ولایت مداری در زندگی او موج می زد، قبل از هرکاری و رفتاری بعد از رضایت خدا، رضایت ولایت فقیه را هم در نظر می گرفت، حرف های رهبر برایش نشان گر راه بود. او عقیده داشت: رهبری نایب امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه) هستند و باید گوش به فرمانشان باشیم. یک روز همراه جمع نخبگان حوزه راهی بیت شد تا ملاقاتی با رهبرش داشته باشد،آن روز سر از پا نمی شناخت. آن قدر مشتاق بود که عبایش را جا گذاشت، رهبری که حواسش به او بودعباییشان را به سعید هدیه کردند؛ اما او وقتی به خانه آمد عبایی همراه خود نداشت، او می گفت: من لیاقت آن عبا را نداشتم و آن را به استادم هدیه کردم.

***

آنقدر از امام حسین علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام برای خانواده اش گفت تا رضایت دادند جوان 22 ساله شان راهی سوریه شود. پدر می گوید: سری اول که ماموریت بود، بسیار نگران بودیم اما آخرین بار همواره احساس می کردیم سعید با ماست؛ تا این که روز عاشورا به ما زنگ زد و صحبت کرد؛ من در حال آشپزی برای مراسم امام حسین علیه السلام و عزاداران بودم و او هم گفت در حال جابه جایی از یک منطقه به جای دیگر هستند؛ از من خواست برایش دعا کنم و به دیگران بگویم دعایش کنند. در 11 محرم‌الحرام در «ریف حماء» سعید بیاضی زاده هدف آتش گلوله و ترکش داعشی ها قرار گرفت، او چند رشته باریک تعلق به دنیا را هم پاره کرد و پروانه شد.

 

چله زیارت    عاشورا برای شهادت

در زندگی نامه عارفان و سالکان زیادی خوانده ایم که برای رسیدن به آرزوهایشان چله نشینی می کنند. گاهی فکر می کنیم این چله نشینی ها و خواستن ها برای گذشتگان است؛ اما هستند آدم هایی که در کنار ما راه می روند، نفس می کشند و با همین چله نشینی ها، شهادت طلب می کنند و به آرزوهایشان می رسند. او یکی از چله نشین های عارف مسلک بود، قدیر دو سال قبل از شهادتش با تعدادی از دوستان بسیجی که مشتاق شهادت بودند یک هئیت کوچک و خودمانی راه انداخت، توی آن جلسات چله زیارت عاشورا می گرفتند به نیت شهادت. خدا عاقبت صدایشان را شنید.

***

جوان ها به اقتضای سن و روحیه شان دنبال هیجان هستند و تفریح، اما نوع تفریح ها و لذت بردن ها با هم فرق می کند، قدیر سال ها پیش وقتی کنکور داد از پدرش حلالیت طلبید و راهی کربلا شد، او خستگی اش را با زیارت در می کرد، او از کودکی پای منبر بزرگ شده بود، توی مسجد، توی هئیت، پای روضه امام حسین علیه السلام ، این عشق زودگذر نبود پس آنقدر در وجود قدیر ریشه دواند که برای دفاع از حرم خواهر اباعبدلله راهی سوریه شد.

***

او در مردم داری نمونه بود، صندوق قرض الحسنه ای راه انداخته بودند تا گره از مشکلات مردم باز کنند، قدیر هم یکی از دوستانش را معرفی کرد اما بعد از مدتی دوست قدیر نسبت به پرداخت اقساط کوتاهی کرد، او می گفت حتماً به وام گیرنده تذکر می‌دهم، یکی از اعضای صندوق تعریف می کند: «یک ماهی گذشت و من قدیر را دیدم. تشکر کردم بابت پیگیری او بابت معوقات وام؛ اما گفتم آقا ما گفتیم این بنده خدا معوقات را تسویه کند نه اینکه کل وام را پرداخت کند». شهید گفت: «این بنده خدا خیلی تنگدست است و دیدم که حالا حالا نمی‌تواند وام را تسویه کند لذا تصمیم گرفتم خودم مبلغ بدهی را پرداخت کنم این مبلغ هم زودتر به صندوق برگردد کار یک مومن دیگر راه می‌افتد».

***

در آخرین سفر به سوریه تیری به دستش می خورد و زخمی می شود، او عکسی از دستش برای همسرش می فرستد و می نویسد: من پيش آقا‌اباالفضل علیه السلام شرمنده‌ ام، آقا اباالفضل دو دستش را از دست داد و من يك دستم را، اما قدیر نمی دانست که چله نشنی ها کار خود را کرده و او فردا شهید مدافع حرم می شود، ستوان يكم پاسدار قدير سرلك سال‌ها به عنوان فرمانده گردان امام حسين علیه السلام به کشور و مردمش خدمت می کرد، او انجام پاداش اخلاص خود را گرفت و در ماه محرم به دیدار مولای خود حضرت ابا عبدالله علیه السلام شتافت.

 

 

منبع: ماهنامه خانه خوبان

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 30 شهریور 1396 ساعت 12:30
  
حامدهای مدافع حرم مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 11 شهریور 1396 ساعت 07:39

alt

 

شهادت را بیشتر از ریحانه اش دوست داشت

همه می دانستند دختردوست است. همیشه دوست داشت خانه اش شلوغ باشد. می گفت: «باید نسل شیعه رو زیاد کنیم». پدر خوبی برای بچه هایش بود. توی صحبت هایش همیشه تکرار می کرد: «ریحانه بابا به دنیا اومد». انتهای پیام هایش هم نوشت: «کوچک شما حامد». از آشنای دور و نزدیک می خواست برای عاقیبت بخیری دخترش دعا کنند. او معتقد بود: هر خانه ای که در آن دختر باشد، هر روز دوازده رحمت و برکت از اسمان بر او ارزانی می شود و زیارت فرشتگان از آن خانه قطع نمی شود.

ادامه مطلب...
  
راه آسمان همیشه باز است مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
سه شنبه, 24 مرداد 1396 ساعت 09:07

alt

 

صدای العطش می شنوم

روایتی از عباس دانشگر شهید دهه هفتادی

چشمان خیسم روی «خ د د» می ایستد این علامت اختصاری برای ما دهه هفتادی زیاد آشناست، یعنی «خیلی دوستت دارم» نامه شهیدی است به همسرش در روز اعزام به سوریه. نمی شناسمش مثل همه شهدایی که نشناختم، اما این بار می خواهم او را بیشتر بدانم. عکسش را می بینم، در نگاه اول چشمانش با من حرف میزند و خنده معصومانه اش؛ خنده ای که هنوز بوی کودکی می دهد، اما او جوانی است که غیرت تدریس میکند. باور این که او هم نسل من باشد سخت است، مگر دهه هفتادی ها هم شهید می شوند؟

عباس دانشگر متولد اردیبهشت سال 72 در شهر سمنان بود و ته تغاری یک خانواده مذهبی. کودکی و نوجوانی اش در هیأت ها و مجالس اهل بیت گذشت و با عشق علمدار کربلا قد کشید. پیش دانشگاهی را تمام کرد در گزینش داخلی دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین (علیه السّلام) قبول شد. تازگی ها دلش ارام و قرار نمی گرفت، مگر می شود روزهای نوجوانی ات با اشک برای غربت حسین (علیه السّلام) سر شود و حالا که به حریم زینب (علیهاالسّلام) دست اندازی می کنند دلت آرام بگیرد چند باری درخواست داد که به سوریه برود، داوطلبانه، اجازه نمی دادند اما او بالاخره رفت.

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 24 مرداد 1396 ساعت 10:50
ادامه مطلب...
  
امیرعلی ها... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
چهارشنبه, 11 مرداد 1396 ساعت 12:57

alt

 

بابای یسنا خوابیده...

«بابا» درخشان ترین کلمه در خزانه لغت دختربچه هاست، تمام آرزوهای رنگی و دور و درازشان گره خورده به این نام، با زمزمه این نام آرام می شوند، به این نام تکیه می کنند و حتی در روزهای نبودن بابا، با زمزمه آن و گذاشتن صورت بر روی عکس هایش آرام می شوند، آخر همه دخترهای دنیا نور چشم باباهایشان هستند، آخر همه دخترها بابایی اند، مانند یسنا که همه جانِ بابا امیرش بود...

آخرین بروز رسانی در یکشنبه, 15 مرداد 1396 ساعت 11:19
ادامه مطلب...
  
اولین ها... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
دوشنبه, 12 تیر 1396 ساعت 12:44

alt

 

من می روم و برنمی گردم

هم رزم بودیم. توی دوره تکاوری پا به پای هم پیش می رفتیم. هم رزمی در تکاور یعنی از برادر به برادر نزدیکتر. تو هستی و هم رزمت و مانع ها. من اما هم رزم خوبی داشتم و محسن از برادر هم دلسوزتر و مهربان تر بود. انگیزه و تلاشش اجازه خستگی و ناامید شدن را از من میگرفت. سالها گذشت تا دوباره توی جلسه کنارش نشستم. جلسه برای اعزام به سوریه. محسن خندید و گفت: «قسمت رو می بینی؟! دوره تکاور هم رزم شدیم و الان هم توی سوریه خدا قسمت کنه هم رزم می شیم. امیدوارم سربلند برگردی.» جمله اخرش را که شنیدم، خشکم زد. پرسیدم: «من برگردم؟ پس خودت چی؟» محسن با همان لبخند همیشگی نگاهم کرد و گفت: «مطمئن باش من شهید میشم. خودم خواب دیدم و می دونم سند شهادتم امضا شده. بعد خوابم رو برات تعریف می کنم.» خوابی که هیچ وقت فرصت تعریف کردنش پیدا نشد، او رفت و من جا ماندم.

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 13 تیر 1396 ساعت 10:32
ادامه مطلب...
  
روایت فتح (چند روایت از فتح خرمشهر) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 13 خرداد 1396 ساعت 12:36

alt

 

مقام معظم رهبری

در اهواز آن روزهای اول جنگ و هفته های اول جنگ بعد از آنی که خرمشهر بوسیله ی دشمنان اشغال شده بود و آبادان در محاصره بود، و سرتاسر جزیره ی آبادان زیر آتش دشمن بود، بنده وقتی نگاه می کردم به نقشه ی جزیره ی آبادان و شهر خرمشهر مثل این که یک دست قوی، یک پنجه ی قوی این قلب من را به شدت می فشرد. توی اتاق کار ما - اتاق جنگ در آن محل جنگهای نامنظم - نقشه های گوناگونی بود. چون عملیات نامنظم و چریکی نسبت به آن منطقه ی آبادان انجام می شد، نقشه ی جزیره ی آبادان به طور کامل وجود داشت آن جا. هر وقت من چشمم به این نقشه می افتاد تمام روحم زیر فشار قرار می گرفت، از تصور این که خرمشهر عزیز و این خانه ها و این کوچه ها و این خیابانها و این نخلستانها زیر پای دشمن غاصب و متجاوز است. تمام فشاری که ما آن روز می آوردیم برای تجهیزات به مناسبت امیدی بود که داشتیم؛ متاسفانه هر چه می شنیدیم از آنهایی که اختیارات دست آنها بود آیه ی یاس بود. عده ای باورشان شده بود که ما خرمشهر را از دست دادیم، و معتقد بودند که باید بنشینیم با دشمنی که وارد خانه ی ما شده مذاکره کنیم تا در سایه ی این مذاکره بتوانیم وجب وجب و قدم قدم سرزمینهای خانه ی خودمان را پس بگیریم. حالا چقدر طول می کشید خدا می داند!

 

 

سید احمد خمینی رحمة الله علیه

فتح خرمشهر زمانی اعلام شد كه ساعت حدوداً 4 بعد ازظهر بود و امام در حال قدم زدن بودند- و رادیو هم در دستشان بود؛ چون ما از قبل می دانستیم كه رزمندگان اسلام در حال انجام این كار هستند، و درگیری هم از شب قبل شروع شده بود كه خیلی هم شدید بود. امام در حال قدم زدن بودند كه گوینده رادیو خبر آزاد سازی خرمشهر را اعلام كرد.

ادامه مطلب...
  
وصیت های فاطمی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 06 خرداد 1396 ساعت 12:46

alt

 

مبینای عزیزم!

سال 59 بود که ششمین فرزند خانواده نصر در روستای موسویه شهرستان جهرم از استان فارس چشم هایش را به این دنیا گشود. نامش را مسلم گذاشتند. مسلم از همان کودکی عاشق بود؛ عاشق اهل بیت علیهم السلام و خصوصا امام حسین علیه السلام. شاید به پاس همین عاشقی بود که در ایام عزاداری سیدالشهدا دل به آسمان سپرد و مهمان سفره اباعبدالله شد. مسلم هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که شروع کرد به نماز خواندن. با همان سن کمش روزه هایش را می گرفت و در همه فعالیت های بسیج محل شرکت می کرد. او با لقمه های حلال پدری زحمتکش و تربیت فاطمی مادری اهل ایمان رشد کرد و مرد شد.

ادامه مطلب...
  
نماز شب در آمبولانس مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
پنجشنبه, 04 خرداد 1396 ساعت 09:23

alt

 

نماز فرمانده


شهید حاج حسین خرازی
چهار پنج نفری داخل سنگری در شلمچه، ایستگاه حسینیه بودیم. بعد از اذان، نماز مغرب را که به جماعت خواندیم، به حسین آقا خبر دادند سریع خودش را به قرارگاه برساند. ایشان از من که امام جماعت بودم، عذرخواهی کرد و گفت «با اجازه، من نماز عشاء را فرادا بخونم که برم قرارگاه». گفتم «مانعی نداره». قامت بست و شروع کرد. مشغول خواندن تعقیبات بودم که ناخودآگاه توجهم به نمازش جلب شد. اولین‌بار بود که نماز خواندنش را می‌دیدم. چون روحانی بودم هر بار من پیش‌نماز می‌ایستادم و چهره حسین آقا را نمی‌دیدم. در قنوت، دستش را بالا آورده و گردنش را کج، چنان حالی پیدا کرده بود که عجیب به حالش غبطه خوردم. قطرات اشک روی گونه‌هایش می‌غلتید و این آیه را می‌خواند «و قال نوح ربّ لا تذر علی الارض من الکافرین دیّاراً انّک ان تذرهم یضلّوا عبادک و لا یلدوا الّا فاجراً کفّاراً»            1. این آیه، دعای حضرت نوح(علیه السّلام) است که در آن، حضرت نوح از خداوند درخواست می‌دارد که همه کافران را از تمام بلاد زمین محو و نابود سازد.2


راوی‌: حجت‌الاسلام والمسلمین مصطفی علی محمدی

ادامه مطلب...
  
بابا مدافع حرم بود مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 19 فروردین 1396 ساعت 10:21

alt

 

بابا، بابای همیشه نبود

بنر ایستاده را که دید قلب کوچکش تندتر از همیشه زد. بابا بود؛ خودِ خودِ بابا. مادر گفت نرو اما او دوید؛ دوید سمت پدرش، به امید آغوشش، به امید دست های گرم نوازشگر او. فکر کرد بابا بلندش می کند، می بوسدش. دوید و همه رویاهایش نقش بر آب شد. بابا سرد بود؛ بابا، بابای همیشه نبود. بابا شده بود یک ماکت ایستاده در نمایشگاهی که زیرش نوشته بودندمدافع حرم « سعید سامانلو ».

محمد حسین زد زیر گریه. انگار دیگر باید باور می کرد که بابا کنارش نیست. همه دل گویه های کودکی اش بغض و اشک شد. تمثال را بوسید و بویید. هرچه که بود تمثال بابا بود. بابایی که مدافع حرم شده بود...

ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 25