دلنوشته ها

نسیمی آشنا مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 29 مهر 1396 ساعت 08:41

alt

 

نسیمـــی آشنـــا از ســـوی گیســـوی تــو مـی‌آید

نفـــــس‌هایم گواهـــــی می‌دهد بــــوی تـو می‌آید

 

شــکـــــــوه تــو زمیـــــن را با قیامـــت آشـــنا کرده

و رقــــص بـاد با گیســـوی تــو محشــــر به پا کرده

 

زمیــــــن را غـــرق در خـون خـــدا کردی خبر داری؟

تو اســــــرار خــــدا را بر مــلا کردی خبـــــــر داری؟

ادامه مطلب...
  
پیمانه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
سه شنبه, 21 شهریور 1396 ساعت 09:18

alt

 

قصـــــــه را زودتر ای کاش بیـــــان می کردم

                                                              قصــــــــــه زیبـاتر از آن شد که گمان می کردم

 

برکــــــه ای رود شد و مــــوج شد و دریا شد

                                                              با جهــــــــــاز شتـــران کـــــوه احــــــد برپا شد

 

و از آن آینـــــــه با آینــــــه بـــــالا می رفــــت

                                                              دســـت در دسـت خودش یک تنه بالا می رفت

 

تا که بعثـــت به تکامـــــل برســــد آهستـــــه

                                                              پیش چشـــــــم همه از دامنــــــه بالا می رفت

ادامه مطلب...
  
فاطمــــه... فاطمــــه با رایحـــه گـــــل آمـــد مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
یکشنبه, 05 شهریور 1396 ساعت 11:10

alt

 

می‌رسد قصه به آن جا که علی دلتنگ است

                                        می‌فروشد زرهــی را که رفیق جنگ است

 

چه نیـــازی دگـــر این مــــرد به جوشــن دارد

                                        «ان یکـــاد» از نفـــس فاطمــــه بر تـن دارد

ادامه مطلب...
  
گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
پنجشنبه, 05 مرداد 1396 ساعت 10:50

alt

 

گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند
دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند


در لباس خادمان مهربانت، آفتاب
صبح ها، صحن حرم را آب و جارو می کند


ماه هر شب کنج بست "شیخ حر عاملی"
یاد معصومیت آن بچه آهو می کند


یاد معصومیت آن بچه آهو ...یاد تو
کوچه های شهر را لبریز "یا هو " می کند


باد، هم مثل نگهبان درت... بدو ورود
غصه را از شانه های خسته، پارو می کند


عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت
هر که می آید حرم ... این عطر را بو می کند


×××


...خادمی می گفت که... آقا به وقت بدرقه
دست زائر را پر از گل های شب بو می کند

  
بانوی کرامت؛ خورشید شفاعت مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 31 تیر 1396 ساعت 12:21

alt

 

کوچه های در هم تنیده تاریخ را که ورق می زنم و صدای زنگ شتران را که در بیابان طنین انداخته است، می شنوم، گویا کوه و دشت از حادثه ای خبر می دهند. بیابان، آبستن یک اتفاق است و آسمان، مسیر حرکت کاروان اهل بیت را آب و جارو می کند.

خورشید می آید تا در اندیشه های ژرف نگر و روشنی بخش، شبنم بندگی به پا شود. او می آید؛ «دخت مهتاب» تا دعوت برادر و امام زمانش را لبیک گوید و فاطمه ثانی باشد و همانند زینب، قافله سالاری شایسته!

آوایی از آسمان بر دل ها نازل می شود: «آری، اینک هنگامه دیدار فرا رسیده است» و قم، این خطّه ولایت علوی و حوزه فقاهت جعفری که روزها برای پابوسی قدوم دخت «موسی بن جعفر» لحظه شماری می کرد تا خاک پایش را توتیای دیدگان کند، هم اکنون اجلال کوکبه ولایت را به تماشا می نشیند. همان بانوی «آب و آینه» که چشمانِ ساران از نجابت و پاکی او شرمسار است.

آخرین بروز رسانی در یکشنبه, 01 مرداد 1396 ساعت 11:16
ادامه مطلب...
  
من و این کاسه شیر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
جمعه, 19 خرداد 1396 ساعت 09:53

alt

خسوف

آن شب، ماه در خسوف غم فرو رفته بود و اشکِ دیده ستارگان، در آستانه فروچکیدن بود. مسجد کوفه سه شب بود که انتظار زاهد هر شبه اش را می کشید؛ گویا گرمی خونی که به صورت محراب شتَک زده بود، در باورش نمی گنجید.

این روزها، یتیم بچگان کوفه می دانستند نباید سراغ پدر را از مادرانشان بگیرند؛ حالا معمای آن مرد ناشناس با کوله نان و خرمایش، برای آنها هم فاش شده بود، اما هنوز روزنه امیدی در دل های کوچکشان سوسو می زد، مثل کوچه های تاریک و محزون کوفه که هنوز منتظر رد پای آرام و پرصلابت مولا بر شانه های خود بودند.

آخرین بروز رسانی در شنبه, 20 خرداد 1396 ساعت 10:07
ادامه مطلب...
  
مرد مولاست مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 06 خرداد 1396 ساعت 10:24

alt

 

شب همان شب که سفر مبداء دوران مي شد

خط به خط باور تقويم مسلمان مي شد

 

شب همان شب که جهاني نگران بود آن شب

صحبت از جان پيمبر به ميان بود آن شب

 

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها

باز هم چاره علي بود نه آن ديگرها

 

مرد؛ مردي که کمر بسته به پيکار دگر

بي زره آمده در معرکه يک بار دگر

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 08 خرداد 1396 ساعت 09:23
ادامه مطلب...
  
قفسم را می گذاری در بهشت (ویژه رمضان) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
چهارشنبه, 03 خرداد 1396 ساعت 08:19

alt

 

* قفسم را می گذاری در بهشت،(1) تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیواره ها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد؛ و درد نردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرت را فقط آه می کشم. تن نمی کوبم به دیواره ها که درد،مرا به تو برساند.

 

* قفسم را می گذاری در بهشت تا تاب خوردن برگها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه دیوانه ام کند؛ تا دست از لایه میله ها بیرون کنم؛ تا دستم لای میله ها زخم شود و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و خود را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه می کنم و دستم رازخمی هیچ آروزیی نمی کنم

ادامه مطلب...
  
چهره دوباره پیامبر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
پنجشنبه, 14 اردیبهشت 1396 ساعت 10:30

alt

 

تازه نفس ترین حماسه ها در توست. بُرناترین حادثه های دلیری را تو بر پا خواهی داشت. همه جوانی غیرت های مؤمن در توست. سلام بر نام رشید تو که سرفرازترین فرزند عاشوراست. سلام بر دلاوری طنین کلامت که بی واهمه ترین ستیزه رو در روست. بهاری سرسبز و تنومندی که هیچ طوفان نابسامانی، لرزه بر اندامت نمی اندازد و رگ های شاخسارانت را به هراس فرو ریختن، وا نمی دارد. بهشتی تو، که هیچ تهدید و طعنه خداشناسی، چهار فصل زیبایی تو را دست خوش رنگ پریدگی نمی کند. تو چشمه سر برآورده از کوهساران ایمان و قدرتی که این گونه زلال و بی زوال به سمت دریای یقین رهسپاری و در مسیر خویش تمام ناروایی مردمان را نادیده می گیری و می گذری. تو نسبت از پاکی وحی داری که این چنین قامتت گلدسته بی شک ابلاغ حقیقت است.

وقوع تولد را پدر، عاشقانه یقین داشت که تو آینده ای غرورآفرین برای پدر خواهی بود. تو پیامبر دوباره این روزها، قرار است خصم بی وجدان بعد از این را به حیرتِ تماشا بیندازی و به زانو در آمدن عناد و الحاد را پیش روی سیمای خویش لبخند بزنی. لبخندی از سر یقین و عشق به سوی پدر، به سوی رخسار معصوم و مهربانی که امروز قدوم نورسیده تو را شاهانه در آغوش دارد و فردا قامت برافراشته ات را چون پرچم رستگاری اسلام در چشمان پر از اشک خویش مدام تحسین می کند.

آخرین بروز رسانی در شنبه, 16 اردیبهشت 1396 ساعت 09:42
ادامه مطلب...
  
اي رازدار پرده پوش! مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 02 اردیبهشت 1396 ساعت 12:21

alt

 

اي رازدار پرده پوش!
 

سر در خويش فرو بردن، گريستن در باد و رو به قبله ي عاشقي ‌ايستادن را به من آموخته‌اي!
 

حالا صبر يك پروانه را، در رهايي از پيله دلتنگي به من بياموز!
 

تهور يك پرستوي بي آشيان را در من برويان!
 

*
 

احساس می کنم
 

به همه شب‌هاي پر ستاره بدهكارم.
 

به‌آيينه‌هاي با مرام مديونم.
 

از روي همه گل‌هاي باغچه شرمگينم.


تنها براي يك لحظه دست با كرامتت را بر دل ناآرامم بكش!
*
از‌ اينكه پرنده مهرباني ات، هميشه بالاي سرم مي‌چرخد از تو سپاسگزارم.

 

 

عبدالرحیم سعیدی راد

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 22