روزنه های امید

داستان مصور حضرت اسماعیل (علیه السّلام) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
چهارشنبه, 01 شهریور 1396 ساعت 10:28

alt

 

هنگامی که اسماعیل(علیه السّلام) به دنیا آمد،پدرش حضرت ابراهیم(علیه السّلام) او را در آغوش گرفت، صورت زیبایش را بوسید و خدا را شکر کرد. پس از مدتی خداوند به او وحی کرد: «ای ابراهیم! همسرت هاجر و فرزندت اسماعیل را از شهر بیرون ببر و در بیابان­ های مکه جای بده.» حضرت ابراهیم(علیه السّلام) به امر پروردگار، آن ها را به بیابان مکه برد و در سایه­ ی درختی جای داد. بعد از خداوند خواست تا محبت آنها را در دل مردم قرار دهد و از میوه ­ها و غذاهای نیکو نصیبشان کند. سپس به شهر بازگشت.

ادامه مطلب...
  
داستان مصور حضرت اسماعیل (علیه السّلام) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
چهارشنبه, 01 شهریور 1396 ساعت 10:28

alt

 

هنگامی که اسماعیل(علیه السّلام) به دنیا آمد،پدرش حضرت ابراهیم(علیه السّلام) او را در آغوش گرفت، صورت زیبایش را بوسید و خدا را شکر کرد. پس از مدتی خداوند به او وحی کرد: «ای ابراهیم! همسرت هاجر و فرزندت اسماعیل را از شهر بیرون ببر و در بیابان­ های مکه جای بده.» حضرت ابراهیم(علیه السّلام) به امر پروردگار، آن ها را به بیابان مکه برد و در سایه­ ی درختی جای داد. بعد از خداوند خواست تا محبت آنها را در دل مردم قرار دهد و از میوه ­ها و غذاهای نیکو نصیبشان کند. سپس به شهر بازگشت.

ادامه مطلب...
  
هدیه ی امام (امام رضا شناسی) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
دوشنبه, 16 مرداد 1396 ساعت 11:09

alt

 

وقت آن رسیده بود که خداحافظی کند. دلش نمی خواست از امام جدا شود. شاید دیگر او را نمی دید و این، آخرین دیدار بود. نگاهش را از او بی نمی داشت. چشم های امام همچون دریای آرامی بود که امواج آن، او را به ساحل آرامش هدایت می کرد، ولی باید می رفت تا ببیند سرنوشت چه بازی ای برایش رقم زده است. از دیدن امام سیر نشده بود و بغض گلویش را می فشرد. سرانجام بغضش ترکید و اشک هایش جاری شد. مثل کسی که از عزیزش جدا می شود، او را در آغوش گرفت و خداحافظی کرد، اما هنوز چند قدمی دور نشده بود که شنید:
- ریّان!
با گوشه ی پیراهنش اشک هایش را پاک کرد. وقتی برگشت، امام را دید که با مهربانی صدایش می کند:
- برگرد. با تو کاری دارم.

ادامه مطلب...
  
دیدنی های خدا (جانداران) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
سه شنبه, 10 مرداد 1396 ساعت 09:37

alt

 

در جهـــــان پهنــــــــــاور                در سراســـــــــــر دنیـــــا

هر پرنـــــــده می جویــد                روزی لــــذیـــــــــــذش را

 

می پَرنــــــد و می گردند               در پی غـــــــــــذای خــود

هر پَرنــــــــده می گیــرد                یاری از خُــــــــــدایِ خــود

 

چون غــذای حیـــــــوانات               در جهــان ما پخـش است

گشتن و غـــــــذا خـوردن               واقعاً که جان بخش است

 

راحتـــــــی و آســـــایش                در کنــــار سـخـتـــــی ها

با تـــــلاش و با زحمــــت               زندگــــــــیِّ ما زیباســت

 

زندگـــــــیِّ انســـــان ها                چون پرنـــــــدگان باشــد

آفــــریدگـــــــــــارِ مـــــــا                پاک و مهــــــــربان باشد

 

خدا برای همه ی جانداران روی زمین غذاهای گوناگون قرار داده است. این غذاها که روزیِ جانداران است، در سراسر دنیا فراوانند. همه می توانند از این غذاها استفاده کنند؛ اما به شرط این که زحمت بکشند و به جستجو بپردازند. در سرزمین هایی که دارای برف و یخبندان هستند، در کویرهای سوزان و جنگل ها و دشت های حاصلخیز غذاهای گوناگونی برای موجودات روی زمین پیدا می شود. پرندگان، صبح از لانه ی خود بیرون می آیند و پس از ساعت ها پرواز، غذای خود را پیدا می کنند و غروب دوباره به لانه برمی گردند.

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 10 مرداد 1396 ساعت 12:07
  
دیدنی های خدا (چهارپایان 1) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
یکشنبه, 18 تیر 1396 ساعت 10:59

alt

 

الاغ و اسب و قاطـــر                     بره و میش و گوسفنــد

این ها را که گفتــــم                     حیـــــــــوان چــــارپایند

 

دوتا دســت و دو تا پـا                    همــــــه دارنــــــد از او

از آن پروردگـــــــــاری                     که داده چشم و ابـــرو

 

اگر یک پـای حیــــوان                     و یا یک دست، کم بود

برایـــش زندگانـــــی                     پُر از انـــــدوه و غم بود

 

خدای ما کریم است                     خــــــدای ما تواناست

خدای ما رحیم است                     خدای خوب و داناست

 

همه ی چهارپایان، دو تا دست در جلو و دو تا پا در عقب بدن خود دارند. خدا به جای دهان به آن ها پوزه داده است تا بتوانند به راحتی از گیاهان و علف های صحرایی بخورند و آب بیاشامند. اگر یکی از دست ها و پاهای این حیوانات کم بود، چهارپایان هرگز نمی توانستند راه بروند و زندگی کنند. بعضی از چهارپایان روز و شب در خدمت انسان ها هستند و آدم ها بارهای خود را بر پشت آن ها می گذارند و کارهایشان را به وسیله ی آن ها انجام می دهند.

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 10 مرداد 1396 ساعت 09:04
  
دیدنی های خدا (گاو) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
یکشنبه, 04 تیر 1396 ساعت 13:19

alt

 

شاخ او عجــب تیز است            هیکلش عَجـب سنگین

خوش به حال این حیوان            چون نمی شود غمگین

 

در کنار کـــوه و دشـــــت            یونجه مــی خورد بسیار

شب که مــی رسد خانه            کار او شــود نُشخـــــوار

 

چابک است و پُرکار است            رنگ او عجـــب زیباست

شیــــر پاک و شیرینــش            بهتریـــــن غذایِ ماست

 

روز و شب، مگــس ها را              می پَرانـــــــــــد او با دُم

با صــــــــدای زنگولــــــه             لحظــــــه ای نگردد گُــم

 

 

گاو، حیوان گُنده ای است و نمی تواند به آسانی مگس ها و پشه های آزاردهنده را از خودش دور کند، خدا به او دُم باریکی داده تا حشرات مزاحم را دور سازد. با دُم باریکی که دارد این کار را به خوبی انجام می دهد. گاو با چرخاندن دُمش، هم مگس ها را فراری می دهد و هم به تفریح و بازی می پردازد. چرخاندن دُم برای گاو، یگ سرگرمی شادی آور است.

آخرین بروز رسانی در شنبه, 10 تیر 1396 ساعت 11:37
  
درستکاری (امام علی شناسی) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 27 خرداد 1396 ساعت 10:10

alt

 

مثلاً مهمان بود! انتظار داشت حال که بعد از مدت ها به منزل برادرش آمده، شام مفصلی نوش جان کند و دلی از عزا در آورد. چلومرغی؛ بوقلمونی!

وقت شام که شد، از سادگی غذا تعجب کرد، اما به روی خودش نیاورد. چون اگر حرفی می زد و اعتراض می کرد، ممکن بود از هدف اصلی اش باز بماند.
بعد از خوردن شام، از هر دری صحبت کردند و سرانجام، عقیل تاب نیاورد. گفت:
برادر! مقداری قرض دارم، ولی توانایی پرداخت آن را ندارم. آمده ام تا کمکم کنی.

- چقدر مقروضی؟

ادامه مطلب...
  
دیدنی های خدا (مورچه) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
دوشنبه, 01 خرداد 1396 ساعت 12:50

alt

 

می رود به هر جایـــی                             دانــــه در دهـــان دارد

مثل نقطه ای ریز است                             کوچک است و جان دارد

 

در درون خــــود دارد                             زور و قدرتـــی بسیـــار

او نمی شــود خستــه                              از دویـــــدن و از کــار

 

تا که گنــدمی بینــد                               در زمیــــن حاصلخیــز

با خــودش برد آن را                               با همـان دهـــــان ریـز

 

از وسـط کُنَد تقسـیم                               دانـــــه را به آســانـی

لانـــه را نماید حفــظ                                از بــــــلا و ویـرانـــی

 

زندگی این حیـــوان                                واقعـاً تماشایـــی است

جز خــدای خوبِ ما                                خالقـــی برایش نیست

 

مورچه از حیوان های بسیار ریز خشکی و از عجیب ترین آفریده های خداوند است. این حیوان کوچک می تواند چندین برابر وزن خودش را از زمین بلند کند. وقتی دانه گندمی را به لانه اش می بَرد، آن را از وسط نصف می کند تا سبز نشود. مورچه ها همیشه در کار و تلاش هستند. آن ها برای فصل زمستان غذا و آذوقه ذخیره می کنند و هیچ گاه بیکار نیستند. در قرآن سوره ای به نام این حیوان است؛ سوره ی نمل.

 

  
سه نشانه (امام زمان شناسی) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
شنبه, 16 اردیبهشت 1396 ساعت 11:44

alt

 

غبار سفر بر چهره داشت که سراسیمه خود را به خانه امام رساند. صدای ناله و شیون از خانه شنیده می شد و جعفر، برادر امام حسن عسکری (علیه السلام) بیرون منزل ایستاده بود و شال سیاهی بر گردنش بود و هر که از راه می رسید، وفات برادرش را به او تسلیت و جانشینی او را تبریک می گفت.
ابوالادیان با دیدن این منظره عجیب، گیج شده بود و با خود می اندیشید که جعفر چگونه شایستگی دارد که جانشین امام شود چرا که دیده بود او شراب می نوشد، قماربازی می کند و با مجالس ساز و آواز هم بیگانه نیست. خدمتکار امام خود را به جعفر رساند و گفت:
- آقا: پیکر برادرتان کفن شده و برای نماز آماده است؛ بفرمایید.
جعفر به حیاط رفت. حاجز وشاء که در حال ورود به خانه بود، گفت:
- ابوالادیان، چرا این جا ایستاده ای؟ تو نمی خواهی به نمازگزاران بپیوندی؟
- چرا.
- پس عجله کن. الان نماز شروع می شود.
- اما، چه کسی نماز می خواند؟
- معلوم است، جعفر.
- ولی او شایسته چنین مقامی نیست که بر پیکر مطهر امام نماز بخواند. مگر نشنیده ای که بر پیکر امام معصوم، امام معصوم نماز می گزارد؟
- او جانشین امام است.
- این غیر ممکن است. من از او کارهای ناشایست بسیار دیده ام. از همه مهم تر او دروغگوست و در بین مرد به جعفر کذاب معروف شده.
حاجزوشاء به ابوالادیان نزدیک شد و پرسید:
- اگر چیزی می دانی، به من هم بگو تا گمراه نشوم. من فکر می کردم جعفر جانشین امام است.
- ببین حاجز، من نامه رسان امام حسن عسکری (علیه السلام) بودم. او در بستر بیماری بود که مرا طلبید و تعدادی نامه به من داد تا به مدائن ببرم. سپس گفت: بعد از پانزده روز که به سامرا برگشتی، از این خانه صدای ناله می شنوی. به او گفتم آقای من، اگر چنین حادثه ای پیش آمد، من چه کنم؟ گفت جانشین من کسی است که پاسخ نامه ها را از تو بخواهد. پرسیدم علامت دیگری ندارد؟ گفت کسی که بر جنازه من نماز بگزارد و از محتوای کیسه ها خبر داشته باشد.
- بسیار خوب، اولین نشانه ظاهر شده و جعفر می خواهد نماز بخواند. برویم.
ابوالادیان به اتفاق حاجز به حیاط رفتند. جعفر جلو ایستاده بود و چند صف پشت سر او تشکیل شده بود. همین که جعفر خواست تکبیر نماز را بگوید، کودکی جلو آمد و لباس جعفر را گرفت و گفت:
- عمو، برو عقب. من سزاوارترم تا نماز بخوانم.
جعفر عصبانی شد، اما به روی خودش نیاورد و عقب رفت. طفل بر جنازه پدرش نماز خواند و جسد را کنار قبر امام هادی (علیه السلام) به خاک سپرد و پس از پایان مراسم دفت: به ابوالادیان گفت: پاسخ نامه ها را به من بده.
ابوالادیان بلافاصله نامه ها را به او داد و خود به فکر فرو رفت که او کیست!؟
حاجز نزد ابوالادیان رفت و پرسید: آن کودک که بود؟
- نمی دانم. ولی هر که بود، دو نشانه از نشانه هایی که امام حسن عسکری (علیه السلام) داده بود، آشکار شد. حاجز خود را به جعفر رساند. جعفر ناراحت بود. حاجز پرسید:
- جعفر، آن کودک که بود؟
- تا به حال او را ندیده بودم. شاید برادر زاده ام باشد. بی خبرم. آخر برادرم از این پنهان کاری ها، زیاد داشت.
در این فاصله، عده ای از شهر قم برای دیدن امام حسن عسکری (علیه السلام) آمدند. با شنیدن خبر شهادت امام، از جانشین او پرسیدند و مردم جعفر را نشان دادند. قمی ها پس از تسلیت به او گفتند:
- همراه ما تعدادی نامه و مقداری پول هست. بگو صاحبان نامه جه کسانی هستند و توی کیسه چه مقدار پول هست. جعفر کلافه شده بود. برخاست و خاک لباسش را تکاند و گفت:
- مگر من علم غیب دارم؟
- ولی امام حسن عسکری (علیه السلام) پیش از این که اینها را ببیند، از محتوای نامه ها و کیسه ها آگاه بود. هنوز مشغول گفت و گو بودند که خدمتکاری از اتاق بیرون آمد و به مسافران قمی گفت:
- نزد شما نامه هایی از فلانی و فلانی است و در کیسه هزار دینار است که ده عدد از آن سکه ها تقلبی است و روکش طلا دارد. آنها را بدهید تا نزد حضرت مهدی (علیه السلام) ببرم.
مسافران قمی نامه ها و کیسه ها را به او دادند.
ابوالادیان هنگامی دید، از نشانه ای که امام داده، هر سه ظاهر شده، لبخند زد و همراه مسافران، به دیدار جانشین امام رفت.(1)

 

1) نجم الثاقب، ص 264 و 265.

 


حیات پاکان / 5 داستانهایی از زندگانی امام حسن عسکری (علیه السلام) و امام مهدی (عج)
نویسنده : مهدی محدثی

  
وفای به عهد (پیامبرشناسی) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط khani   
یکشنبه, 27 فروردین 1396 ساعت 10:06

alt

 

عجب آدم سحر خیزی! این مرد کیست که صبح به این زودی گوسفندانش را به اینجا آورده است؟
شناختم! او محمد امین است(1). آفرین بر او! آفرین بر سحر خیزی او! ولی چرا نمی گذارد گوسفندان بچرند؟!
این سؤالات از ذهن پیرمرد گذشت. با این همه، حال آن که جلو برود و از او علت را بپرسد، نداشت.
با خود گفت: بالاخره معلوم می شود. منتظر می مانم.
مدت زیادی طول نکشید که دید شخص دیگری با گله گوسفندان از راه رسید خوب که دقت کرد دید که او عمار پسر یاسر است.
گوش هایش را تیز کرد تا ببیند چه می گویند.
عمار: چرا نمی گذاری گوسفندان بچرند؟!
محمد امین:
مگر قرارمان این نبود که گوسفندان مان با هم شروع به چریدن کنند؟!
پیرمرد اندکی پی برد که قضیه چیست، ولی مطلب، آن طور که باید و شاید برایش روشن نشد. هر چه صبر کرد، سخنی نشنید. حوصله اش سر رفت و تاب نیاورد. جلو رفت و از عمار پرسید: جریان قرار شما چیست؟
او لبخندزنان گفت: اینجا دشتی است به نام فخ. علوفه و گیاهش کم است. محمد امین را هم که می شناسی؟ صفات خوب و اخلاق پسندیده زیادی دارد! دیروز با هم قرار گذاشتیم گوسفندان مان را برای چرا به اینجا بیاوریم تا با هم شروع به چریدن کنند. چون دیشب دیر خوابیدم، صبح خواب ماندم، ولی او که زودتر از من آمده بود، جلوی چریدن گوسفندانش را گرفت که مبادا ناراحت شوم یا علف های کمتری برای گوسفندان من باقی بماند(2).

 

1) پیامبر اکرم قبل از نبوت گاهی چوپانی می کرد.
2) داستانهای شنیدنی، ص 16.

 


حیات پاکان /1 داستان هایی از زندگی پیامبر اکرم، امیر مؤمنان و حضرت فاطمه علیهم السلام
نویسنده : مهدی محدثی

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 23